تبلیغات
سیاست پدر ومادر ندارد.

به نام خدا

سیاست پدر ومادر ندارد.
WELLCOME TO FREEDOM KURDESTAN  به وبلاگ  آزادی کردستان  خوش آمدید


¿
پنجشنبه 12 آبان 1384

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و ساعت 12:11 ب.ظ توسط : شاهو احمدیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
پنجشنبه 12 آبان 1384

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و ساعت 12:11 ب.ظ توسط : شاهو احمدیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿درباره قاضی محمد وجمهوری مهاباد
پنجشنبه 12 آبان 1384
روایت هایی از هنر و سیاست كردها
رحمان قاضی اگر چه در میان مهابادی ها كمتر و خارج از آن نیز بیشتر گمنام مانده، اما او را باید در زمره هنرمندانی همچون »هیمن« و »هه ژار« و دیگر بزرگان تاریخ و ادب و هنر كردها به حساب آورد. سیاستمداری شاعر، خوشنویسی قادر و نقاشی ماهر و از تبار خانواده نام آوازه »قاضی« های مهاباد است كه به قول خودش از میان آنان تنها صاحب صدا و آواز خوانی قوی برنخاسته است.

فیض اله پیری - مهاباد: عبدالرحمان (رحمان) قاضی یكی از 50 نفر جوان كرد بود كه در زمان جمهوری مهاباد برای آموزش های نظامی به روسیه اعزام شد. روزگاری چكمه می پوشید ونظامی پیشه و سیاست مسلك بود كه اینك تنها چون خواب روایتها و خاطراتی از آن باقی مانده است. او در عین حال از خوشنویسان توانا و نقاشان بنام و البته شاعری خوش ذوق و از دوستان ماموستا »هه ژار« و »هیمن« شعرای نامی كرد است. حیات 81 ساله او فراز و فرودهای فراوانی داشته و اینك در پس روزگاران بازگوی آن خاطرات می تواند سندی مطمئن برای تاریخ معاصر و نسل امروز كردها باشد. از پنج سال پیش به علت بیماری كه خود آن را »زونا« می خواند بینایی چشمهایش را از دست داده و قلبش نیز با باطری زندگی اش را تداوم می بخشد. اما حیات خانه اش هنوز سبز قامتی تاك های حاصل دسترنج او را نظاره می كند و به هنگام این مصاحبه نیز از محصولات همان باغ از ما پذیرایی كرد.
رحمان قاضی اگر چه در میان مهابادی ها كمتر و خارج از آن نیز بیشتر گمنام مانده، اما او را باید در زمره هنرمندانی همچون »هیمن« و »هه ژار« و دیگر بزرگان تاریخ و ادب و هنر كردها به حساب آورد. سیاستمداری شاعر، خوشنویسی قادر و نقاشی ماهر و از تبار خانواده نام آوازه »قاضی« های مهاباد است كه به قول خودش از میان آنان تنها صاحب صدا و آواز خوانی قوی برنخاسته است.
در گفتگوی دو ساعته اش با سیروان، حكایت تاریخی نقاشی كردها، رویدادهای جمهوری مهاباد و خاطراتش با هیمن و هه ژار را برای ما بازگو كرد.
آن گونه كه خود روایت می كند او متولد 1303 در مهاباد و فرزند قاضی عبدالكریم (كریم) از قضات شهر مهاباد و نوه »قاضی منعم« عموی »قاضی محمد« است. »احمد«، »میرزا قادر« و »میرزا وهاب« عموهای او هستند كه اولی در جوانی درگذشت و »احمد قاضی« (فعال مجله سروه و برادر رحمان) را به یاد او نامگذاری كردند.
میرزا وهاب نیز به گفته ی رحمان، مسئول حمل و نقل و ترابری در جمهوری مهاباد بود.
او برادر بزرگ »حاجی عبداله«، »مصطفی«، احمد (سردبیر سروه)، »منتقیم«، »ملك محمود« و »یوسف قاضی« است كه به همراه فرزندان خود از هنر بی بهره نگشته اند.
آن گونه كه خود آرزو دارد جوانان كردبه دنبال هنر بروند، فرزندانش آرزوی او را بر آورده كرده اند. »ابراهیم« نقاش، ‌‌‌»جعفر« نقاش و مجسمه ساز، »نادر« شاعر و نقاش و »ناصر« نیز خطاطی ماهر است. »اسماعیل« نیز تحصیلات عالی را ادامه داده است. خود می گوید: خانواده ما همه اشان از اول تا آخر در مهاباد بوده اند و از طرف حكومت وقت حكم قضاوت به آنها داده شده است. در این خانواده مردان بسیار بزرگی برخاسته اند، مثل مرحوم »فتاح قاضی« كه در جنگ جهانی اول در شهر مهاباد توسط روس ها شهید شد. این خانواده چون كارشان قضاوت بوده و به درد و مشكلات مردم رسیدگی می كردند، حكم قضاوت به آنها داده شد. به هنگام تولد من، مهاباد محقر، كوچك و تو در تو بود كه آن را قصبه ساوجبلاغ می گفتند. چون در قراغ (سراب سابلاغ) چشمه ای سرد وجود داشته و قسمت اعظم آبادی، اطراف این چشمه بوده كه بعدها جمعیت فراوان شده و توسعه پیدا كرده است. حكایت های قاضی از رویدادهای فرهنگی و آموزش و پرورش آن زمان مهاباد نیز از زبان او جالب توجه است.
بر اساس روایتی كه او بازگو می كند، مهاباد آن زمان تنها صاحب دو مدرسه »پهلوی« و »سعادت« بود كه توسط حكومت رضا شاه تاسیس شده بود و اگر نه مردم همواره در حجره های دینی زیر نظر ماموستایان درس می خواندند. تعداد دانش آموزان این مدارس از 150 نفر تجاوز نمی كرد. قاضی برای تحصیل در سن 10 سالگی از روستای »قاضی آباد« در 12 كیلومتری مهاباد به شهر آمد. این روستا از آن رو‌ »قاضی آباد« خوانده می شود كه پدر استاد »رحمان« آن را بنا نهاده است. به گفته ی وی نقاشی به همراه موسیقی در آن زمان توسط ماموستایان آئینی حرام شده بود، به همین خاطر این دو هنر كمتر رواج داشت. اما رحمان در این مصاحبه توضیح می دهد كه چگونه با استفاده ااز هنر نقاشی پدرش را به حج می فرستد و پرچم شوروی را طراحی می كند. او می گوید: در سال 1316 نخستین دبیرستان در مهاباد پایه گذاری شد. ما هم كه از امتحان ششم ابتدایی قبول شده بودیم وارد این دبیرستان شدیم. معلمها بیشتر غیربومی از ارومیه و تبریز بودند. آن زمان، تدریس زبان فرانسه به جای زبان انگلیسی رایج بود. شهریور 1320 به علت جنگ جهانی دوم مدارس برای مدتی تعطیل شد. البته در دوران پهلوی دبیرستانی دخترانه به نام »پروانه« نیز در مهاباد تاسیس شد. بعد از تعطیلی مدارس به همت »قاضی محمد« كه خیلی علاقه مند بود كردها باسواد باشند و معلومات فرا گیرند، مدارس بازگشایی شدند. در جنگ جهانی دوم، مهاباد شاهد حضور روسها و انگلیسی ها در شهر بود و مردم هم اسلحه به دست آورده بودند.
* تحصیلات را تا كجا ادامه دادید؟
- من تا چهارم دبیرستان تحصیل كردم. در خرداد 1324 »قاضی محمد« و »ملا مصطفی بارزانی« آمدند همان كلاس چهارمی كه ما درس می خواندیم عده ای را برای تحصیلات نظامی انتخاب كردند و به شهر بادكوبه (باكو) در شوروی فرستادند. حدود 11/5 ماه در باكو ادامه تحصیل دادیم كه ارتش شوروی و انگلیس ایران را ترك كردند و نیروهای ارتش به آذربایجان و كردستان حمله ور شدند. در آذر 1325 رهبر جمهوری كردستان در مهاباد دستگیر و زندانی شد و ما هم در 15 اسفند 1325 به مهاباد برگشتیم.
* چند نفر برای ادامه تحصیل انتخاب شدند؟
- از میان كردها 50 نفر و از جمهوری آذربایجان 250 نفر. حدود 10 نفر از این 50 نفر مهابادی بودند. تا آنجا كه به یاد دارم »مجید ولی زاده«، »قادر حمیدی«، »قادر ریحانی«، »رحمان گرمیانی«، »سوره (عبدالخالق) خسروی«، »حسین فتاح قاضی«، »رحیم سیف قاضی«، »دكتر ئاسو (قادر محمود زاده)« و »غنی بلوریان« همراه ما بودند. ما به مهاباد آمدیم و قاضی به فاصله 25 روز یعنی در دهم فروردین سال 26 اعدام شد. چون پدرم فردی مسن و پسر عموی قاضی محمد بود، جنازه ها را به پدرم تحویل دادند. پدرم به من گفت: برو در سمت راست مقبره های خودمان سه قبر كنار هم بكن. آن وقت قبرستان ملا جامی مشهور بود، هر كس وفات می كرد آنجا به خاك سپرده می شد. الآن به منازل مسكونی و ادارات تبدیل شده است.
من هم قبركن بردم و سه قبر آماده كردیم. وقتی جنازه ها را تحویل پدرم دادند اجازه نمی دادند هیچ كس به طرف جنازه ها برود. هر جنازه را با چهار نفر به قبرستان بردند. وقتی به درب ورودی شهربانی كه در طرف جنوبی مسجد جامع واقع است، رسیدیم، پدرم به افسر نظامی گفت كه ما مسلمانیم. جنازه ها باید شسته شود. او هم با بی سیم به یك سرهنگ فارس تبار كه رئیس حكومت نظامی در مهاباد بود، پیغام را منتقل كرد و جواب مثبت گرفت. جنازه ها را در حوض مسجد »حاج احمد« غسل دادیم و سپس دفن كردیم. البته ابتدا پدرم آمد روی جنازه ها، گفت: روی جنازه ها را باز كن كه می خواهم ببینم. آن وقت حكومت نظامی بود و ما خیلی عجله داشتیم. وقتی باز كردیم »قاضی محمد« در وسط بود. پدرم گفت: قاضی را بیرون بیاورید و در قبر اول بگذارید. »صدرالاسلام« را در قبر راست و »محمد حسین سیف قاضی« را در قبر سوم بگذارید. این گونه ما آنها را به خاك سپردیم.
* چطور شد كه از باكو به ایران برگشتید؟ هنوز كه جمهوری مهاباد از بین نرفته بود ....؟
- وقتی ارتش به كردستان و آذربایجان آمد قاضی محمد دستگیر و حكومت نظامی برقرار شد.
جمهوری تقریبا دچار فروپاشی شده بود. وقتی خبر انحلال جمهوری مهاباد به ما رسید، ما اعتصاب غذا كردیم و گفتیم كه شما كلاه بر سر ما گذاشتید و ما را بدبخت كرده اید. ما هم نظامی گری نمی خواهیم. به رشته های تحصیلی دیگر ما را انتقال دهید. قبول نكردند. ما تقریبا از 21 آذر تا اول اسفند در اعتصاب غذا بودیم. اول اسفند از طرف »استالین« دستور آمد كه اگر هم اشان نمی خواهند بمانند، آنها را برگردانید. روز 15 اسفند ما را فرستادند تبریز و آنجا هم هر كس به شهر خودش برگشت.
* كسی از شما در باكو باقی نماند؟ اصولا شما می توانستید به اختیار باقی بمانید؟
- ما در دانشكده افسری بودیم. ما باید افسر می شدیم و در مناطق كردنشین و آذربایجان خدمت می كردیم. فقط تحصیلات نظامی آموختیم. به خاطر ماجرای طراحی پرچم شوروی زمینه تغییر رشته برای من فراهم شد كه حتی می توانست سرنوشت باقی ماندن مرا رقم بزند اما چون ما همه رفقا با هم بودیم و نمی توانستیم از هم جدا شویم، این كار را نكردم. دو نفر آنجا باقی ماندند. یكی »سیدكریم ایوبی« بود كه پزشكی خواند. قادر ئاسو هم وقتی به ایران برگشت از راه قاچاق دوباره راهی باكو شد و او هم آنجا پزشك شد. »رحیم آقا سیف قاضی« هم چون نمی توانست به ایران برگردد، آنجا باقی ماند. او برادر محمد حسین خان سیف قاضی و برادرزاده قاضی محمد بود. بنابراین جرات نمی كرد به ایران برگردد. دكتر ئاسو البته در سال 1370 به مهاباد برگشت و فوت كرد. »سیدكریم ایوبی« هم در باكو فوت كرد و همانجا دفنش كردند. »رحیم آقا سیف قاضی« هم به هنگام انقلاب به ایران بازگشت و به عضویت حزب دموكرات كردستان در آمد و بعدها از حزب جدا شد. بعد از جدایی اش از حزب دوباره به باكو رفت و همانجا فوت كرد. البته دكتر ئاسو قبل از بازگشتش به ایران، در سال 1370، مدتی حدود سه تا چهار سال - دقیقا نمی دانم - در عراق طبابت می كرد.
* شما به هنگام بازگشت چه سرنوشتی پیدا كردید؟
- من هم بارها زندانی و تبعید شدم. یكبار به مدت سه ماه در سال های 61 و 62 و یك بار هم سال 59 حدود یك ماه زندانی شدم (از اول تا آخر رمضان). بعدها به دامغان تبعید شدم. شبی آمدند و من و فرزندانم را به زندان سپاه بردند. وقتی رفتیم عده ای دیگر هم آمده بودند. بعد از 24 ساعت بازجویی ما را سه سال به دامغان تبعید كردند. سال 63 برگشتیم. البته زمان شاه هم سه سال در ملك كندی (ملكان) [آذربایجان غربی] و یك سال به تهران تبعید شدم.
* اشاره كردید به طراحی پرچم شوروی، ممكن است بیشتر توضیح دهید كه اصل ماجرا چگونه بود ... ؟
- زمانی كه باكو بودم، فرمانده دانشكده افسری (وقت انتخابات) آمد و گفت: نفری می خواهم كه آرم روسیه را روی كاغذ بیاورد. در میان ما دكتر ئاسو هم نقاشی را دوست داشت. فرمانده او را برای این كار انتخاب كرد اما خودش را در این حد ندید. مرا به او معرفی كردند. مرا به اتاقی بردند و وسایل برایم آماده كردند. من صندوق كشیدم و به ابتكار خودم گفتم بگذار نماد عدالت هم در كنار این صندوق باشد. صندوق را داخل داس طراحی كردم. وقتی كه دانشجویان از آموزش برگشتند و فرمانده دانشكده بخش ایرانی ها نقاشی مرا دید، گفت: تو نباید اینجا باشی. تو را می فرستیم رشته مهندسی. اینجا كارهایت ظهور پیدا نمی كند.
چون محیط نظامی است. تو استعداد فراوان داری ...
* پس شما طراح پرچم شوروی هم هستی؟
- بله با تغییراتی كه من دادم، من طراح جدید پرچم شوروی شدم كه بعدها رسمیت یافت.
* نقاشی را از كجا یاد گرفته بودی؟
- در شهر مهاباد در آن زمان نقاشی توسط ماموستایان دینی قدغن شده بود. می گفتند حلال نیست. جایز نیست. من در واقع خودم نقاشی را آغاز كردم. ما معلمی داشتیم به نام »ترابی« كه اهل ارومیه بود. او روی تخته سیاه اغلب برای ما نقاشی می كشید، ما هم می كشیدیم. این آغاز راه من بود كه به نقاشی علاقه پیدا كردم. سرآغاز خبری از رنگ روغن نبود.
با سیاه قلم كار می كردیم. اغلب، منظره های كردستان به ما می دادند، مثل كوه »خزایی«. 
* قبل از شما چه كسانی نقاشی می كشیدند؟
- »حسین خان ناهید« قبل از ما نقاشی می كشید، اما من اطلاعی از زندگی او ندارم. پدرم هم هر چند كه ماموستا بود، به نقاشی علاقه داشت و خط نسخ را بسیار زیبا می نوشت. استاد پدرم، مرحوم »قاضی علی« پدر قاضی محمد بود. به غیر از صدر الاسلام كه با »مصباح دیوان« كه هم شاعر و هم نقاشی بزرگ بود و با صدرالاسلام رابطه فامیلی داشت كسی ندیدم كه نقاشی بكشد و تابلویی با عنوان نقاشی در منازل آویزان شود. مصباح تابلوی روستای خودشان (سلیمان كندی) در نزدیكی بوكان را كشیده بود. او شخصا بیگ زاده بود.
* از مصباح هم اثر نقاشی باقی مانده است؟
فقط در منزل »خانم خانم« دختر صدرالاسلام تابلویی زیبا و كهن است كه قدمتش به گمانم به صد سال پیش برسد. خودش را سوار اسبی نشان می دهد كه منظره روستا به همراه زنان روستایی كوزه به دوش كه برای آب به چشمه می روند را كشیده است. به نظرم این تابلوها مثل تابلوهای »كمال الملك« زیباست.
از آنجا كه رحمان قاضی می گوید پدرش خطی خوش داشت و برایش سر مشق می زده و او هم می نوشت به نظر می رسد غیر از پدرش استادی دیگر در خط نداشته و او این هنر را از والدش آموخته باشد. پدرش نیز شاگرد قاضی علی پدر قاضی محمد بود. خود اینك خط را به زیبایی كتابت می كند و در نسخ و نستعلیق  به استادی رسیده است. حاصل دست نوشته های او قرآنی است كه با خط نسخ نگاشته است. علاوه بر این مجموعه خاطرات و رباعیات كردی خیام را نیز به همراه مجموعه اشعار خود كتابت كرده كه هیچكدام از آنها هنوز منتشر نشده است.
اما افسوس كه 70 یا 80 تابلوی نقاشی او آن هنگام كه به علت تبعید به دامغان در زیر خاك پنهان كرده بود، مفقود شده و به هنگام هیچ اثری از آنها نیافت. خود احتمال می دهد كسانی آن را از زیر خاك بیرون آورده باشند.
قریحه شعری رحمان قاضی نیز قابل تامل و در خور مطالعه است. انتشار مجموعه ی اشعار او بی شك علاقه مندان به ادبیات كردی و منتقدان را بیشتر به خود جذب خواهد كرد. خاطرات او نیز مشتمل بر حكایت ها و روایت های تاریخی بسیار مهمی است كه انتشار آن به همراه تصاویر تاریخی از شخصیت های بزرگ مهاباد كه ضمیمه كتاب است می تواند روشنایی دیگری در تاریخ معاصر مهاباد ایجاد كند. بعد از مرگ ماموستا هیمن - از دوستان نزدیك رحمان قاضی - برادر او »احمد« در مجله »سروه« مسئولیت گرفت
و صحبت هایی برای انتشار این خاطرات مستند بین آنها صورت گرفت، اما وقتی اصل كتاب به انتشارات »صلاح
الدین ایوبی« (مركز انتشار مجله سروه) ارسال شد، به قاضی گفتند
كه با حذف بخش هایی از كتاب می توان آن را منتشر كرد، اما او گفت حتی اگر یك حرف نیز از آن كم شود حاضر به انتشار آن نیست. اینك او از طریق مراكز نشر كردی در عراق به دنبال چاپ كتاب خاطرات خود است.
»قاضی« بعد از بازگشتش از روسیه (باكو) مدتی بیكار بود اما سال 1327 مدتی به عنوان دبیر خط و نقاشی به استخدام آموزش و پرورش درآمد كه به گفته ی خودش آن هنگام 34 تومان حقوق می گرفت.
 رحمان قاضی نه خاطره كه خود جزئی از واقعیت های تاریخی مردمانی است كه امروز به روایت های او به عنوان بخشی از تاریخ خود نیاز دارند. حكایت های او برای »هه ژار پژوهان« نیز جالب و خواندنی است.
* با ماموستا هه ژار چگونه آشنا شدی؟ خاطره ای هم از او دارید؟
- با همین »ئاسو قادر« (دكتر ئاسو) كه با ما به باكو آمد دم از شعر می زدیم. آن وقت انتشار شعر به زبان كردی قدغن بود. دكتر ئاسو خانه ای محقر داشت. روزی هر دو كنار كرسی نشسته بودیم. من شعری از »شیخ رضا طالبانی« خواندم و او هم شعری از »نالی«. جوانی آمد نشست. خیلی با دقت به حرف های ما گوش می داد. ما هم مشكوك شدیم. روز بعد در كنار قهوه خانه ای در كنار باغ »سیسه« كه آب زلالی از آن جاری می شد و مردم حصیر پهن می كردند و عصر با دوستان آنجا می رفتند، من و قادر، آن جوان را دوباره دیدیم كه در میان چمن ها دراز كشیده و كتابی در دست دارد. رفتیم جلو گفتیم: جوان، خودت را معرفی كن. گفت: نام من »عبدالرحمن« است و مشهور به »هه ژار« هستم. آن وقت هنوز نام آواز نشده بود. ما هم نمی دانستیم كه این جوان در آینده بزرگ مردی در تاریخ كرد می شود.
* با ماموستا »هیمن« چطور؟
- »هیمن« پسر شیخ »حسن شیخ الاسلام« بود. ما هم فامیل بودیم و هم در املاك همسایه. خانه اشان در »شیلان ئاوا« در شرق مهاباد بود. همیشه با هم بودیم. تمام زندگی ما با ماموستا »هیمن« خاطره است. هر دو فقیر و تنگ دست بودیم. وقتی كه شاه رفت در میدان عباس آباد (آزادی) در مهاباد قطعه شعری برای مردم با عنوان »ده برۆ ئه ی شاهی خائین، به غدا نیوه ی رێێت بێ« (برو ای شاه خائن كه بغداد در وسط آن راهی باشد كه تو می روی) خواند. چندی بعد »زاهدی« كودتا كرد و شاه ایران بازگشت و ماموستا هیمن مجبور شد به عراق برود و با هه ژار هم خانه شود. سه یا چهار سال با هم بودند. بعدها ارتش عراق به بارزانی ها حمله كرد و ایران به »ملا مصطفی« در كرج مسكن و تامین داد. او برای هه ژار هم امنیت گرفت. ماموستا هیمن تا زمان انقلاب در عراق ماند. بعد از انقلاب به ایران بازگشت. ما برای پیشوازی، از او به روستای »بیوران« سردشت كه الآن بازار مرزی شده رفتیم. آنجا او را دیدیم. با هم به مهاباد برگشتیم و مردم تا كنار قهوه خانه سد مهاباد نزدیك به 10 كیلومتر به استقبال آمده بودند. من و هیمن همیشه باهم بودیم. وقتی به مهاباد می آمد معمولا مهمان من بود.
من هم برای دیدارش به »شیلان ئاوا« می رفتم. گاهی شعر می گفت، من هم جوابش را می دادم. رابطه بسیار صمیمی داشتیم. با هم به شكار می رفتیم. شب هایی در صحرا می خوابیدیم.
* از او چه خاطره ی دیگری دارید؟
بله، شبی مهتابی بود به روستایی به نام »كه وته ر« رفتیم. خرمنی كوبیده نزدیك ده بود و ما شب را روی خرمن خوابیدیم. چون هوا سرد بود و هیچ نبود كه روی خودمان بیندازیم، چند روپوش الاغ كنار خرمن بود كه از آنها استفاده كردیم تا سردمان نشود. ماموستا هیمن در یكی از اشعارش به این موضوع اشاره كرده و می گوید:
بۆ په ره سیغار و توتون ماته ڵم
هه رده ڵێ ی دایلاغی فێره دو كه ڵم
(برای توتون و كاغذش معطل هستم * تو گویی كه شتر عادت كرده به دود هستم)
من كه راده كشام له سه ر ته ختی فه نه ر
را خه رم ئێستا چی یه؟ كورتانی كه ر
(من كه دراز كشیده بودم روی فنر - تشبیه به خرمن * زیراندازم حالا چیست؟ روپوش الاغ)
قاضی اما، اینك ایام جوانی را پشت سر نهاده است. خرمن خاطرات او را اكنون می توان درو كرد و از آن اسناد مهم برای تاریخ كردها تهیه كرد.
چشمهایش دیگر سویی ندارد اما چند تابلوی او در خانه هنوز روشنی بخش اهالی هنر است. تركیب زیبای رنگ ها و بهره از تجربه های طولانی، او را استادی كم نظیر می نماید، گرچه به قول خود اینك كهولت سن و هزار درد پیری او را از فعالیت هنری دور نگه داشته است. سالها دوران را دور زد و انباشته هایش را فزونی بخشید. اینك چشمه ای از هنر و ادبیات گشته كه خانواده اش نیز از او جرعه ها می نوشند. فرهنگ و فولكلور كردی را هنر كرده است. گفته های او درباره هنر نشان می دهد كه طبیعت و فرهنگ فولكلور كردستان، زنان كوزه به دوش را با هنر آراسته است ولی هیچگاه این آثار را به نمایش نگذاشت و منتشر نكرد. اما در میان آثارش البته می توان به موضوعاتی متفاوت دست یافت.
تابلویی از ظهور عیسی مسیح در خانه اش را برای ما توضیح می دهد:
این را كلاسیك كار كرده ام. دقیق به یاد دارم كه دوستی داشتم به نام دكتر »عبداله مولوی« كه تازگی ها فوت كرد. روزی رفتم مطب او و روزنامه ای دیدم كه این عكس را چاپ كرده بود. من هم روزنامه را آوردم و آن عكس را نقاشی كردم. ظهور حضرت مسیح و نجات یارانش را نشان می دهد. به نظرم خیلی زیبا آمد.
»قاضی« در نقاشی استادی بزرگ است اما فرصتی برای آموزش شاگردان رسمی در كلاس نداشته بلكه افرادی كه
به منزلش می آمدند از او نكته آموزی می كردند. البته او
 می گوید: سرهنگ »امینی« كه در ارتش مهاباد خدمت می كرد از او برای آموزش نقاشی دو دخترش دعوت كرده و او نیز در سال 1328 به منزل آنها می رفت.
گرچه آن زمان هنر نقاشی از سوی ماموستایان دینی در مهاباد منع شد، اما نقاشی نه برای قاضی ضرری نداشت كه از طریق همین هنر پدر خود را به سفر حج فرستاد. این روایت نیز از زبان خودش خواندنی است:
سال 1320 در روستای قاضی آباد كه  17 سال سن داشتم، زندگی می كردیم. من بزرگ بودم و برادران دیگرم كوچك تر. پدرم گفت: می خواهم مكه بروم. خندیدم و گفتم با چه هزینه ای؟ گفت: این پنج شش گاو میش را می فروشم. شما هم آنها را ببر »آل بلاغ« تا خودم می آیم. آنجا فامیلی به نام »حاج مسعود« داشتیم. شب رفتم منزل او. گاوها را بردیم بازار »محمدیار«. من هم در زندگی خود هنوز گاو و گوسفند نفروخته بودم. می گفتم كلاه بر سرم می رود یا نه؟ به دنبال من پدرم و حاج مسعود هم آمدند. او پسر مرحوم »میرزا كریم« از خانواده قاضی ها و پدر »قاضی عبداله« است. دو سه نفر دیگر هم بودند. یك نفر نگفت گاوها به چند؟ نهایتا شخصی كوتاه قد پیدا شد كه هیچ وقت او را ندیده بودم. گفت: می دانم كه غریبه ای. اولین بار است كه به بازار می آیی و تا حالا گاو هم نفروخته ای. چوبی به میان گاوها زد و میدان را شلوغ كرد. سپس با هوشیاری تمام گاوها را با قیمت پنج هزار تومان فروخت و پول ها را در جیبم گذاشت.
پدرم می گفت: حالا كه پول آماده شده، مرا آماده سفر كنید. ما هم پدر را نزد »سید محی الدین« كه رفت و آمد عراق می كرد فرستادیم. آنجا هم رفتیم منزل »كاك عبدالصمدی« كه یكی از آغایان »مامشان« است. شب را آنجا بودیم و صبح كه هوای سرد ما را اذیت كرده بود، به »خلان« عراق رفتیم. پدرم جریان را به »شیخ علاء الدین« گفت كه در ایران اجازه نمی دهند حج بروم. آمده ام كه تو شناسنامه عراقی برایم بگیری و مرا به حج بفرستی. شیخ صبح زود در روستا گشت زد. هیچ شناسنامه ای نه به قیمت نه به همت به ما ندادند. بعد از سه روز سرگردانی خواستیم برگردیم ایران.
* سال چند بود؟
به سال 1320 بر می گردد. سید محی الدین اهل شوخی بود. رفت بیرون و آمد گفت مدرسه ای پیدا كرده ام كه بچه ها درس می خوانند. ما هم با تفنگ و فشنگ مسلح رفتیم مدرسه. دیدم كسی روی تخته سیاه پرچم كردستان را می كشد. من و محی الدین هم آخر كلاس و شاگردان جلو ما نقاشی را نگاه می كردیم. خیلی بد نقاشی كشید. به معلم گفتم اجازه می دهید من رسم كنم؟ راضی شد. رفتم پای تخته سیاه و من بیرق كشیدم.
 به حدی جالب بود كه همه حتی خودم تعجب كردم. معلم دست در گردنم انداخت و مرتب مرا می بوسید. گفت: ببخشید خیال كردم »كرد كوهی« هستی با این تفنگ و فشنگت! چرا آمده ای منزل شیخ؟ گفتم پدرم می خواهد حج برود، شناسنامه عراقی می خواهد. گفت یك اسب و صد تومان پول به من بدهید برایت ظرف دو روز شناسنامه پیدا كنم. این نقاشی راهم پاك نمی كنم تا همه معلمان آن را ببینند. ما هم پول و اسب دادیم و او از »خلان« رفت »رواندز« و آنجا شناسنامه ای به نام »عبداله فقیه حسن« برای پدرم گرفت و تا همین سال های اخیر هم باقی بود و پدرم از طریق آن به حج رفت.
رحمان قاضی بدین گونه با هنر نقاشی پدر را حاجی كرد. هنری كه در زمان او ماموستایان آن را در تضاد با عرف و برنامه دینی می دانستند. آن هنگام كه او به عراق می رفت، بارزانی نهضت كردها را هدایت می كرد. قاضی نقل می كند كه اصل نهضت را »ملا مصطفی بارزانی« و برادر بزرگش »شیخ احمد«  پایه گذاری كردند.
بعثی ها شیخ احمد را كشتند و وقتی كه »ملك« رفت، ملا مصطفی قیام كرد. آن وقت »اسماعیل آقا سمكو« در ایران در به در بود ... و حكایت هایی از این دست.
رابطه قاضی با بزرگان ادب و هنر كردستان، هنوز می تواند به شناخت و بازشناسی  گوشه های تاریك حیات آنان كمك كند. رحمان با محمد قاضی مترجم سرشناس مهابادی فامیل و منزل او بارها حضور این مترجم را شاهد بوده است. »سید علی اصغر كردستانی« را نیز در سال 1313 به چشم دیده است. به گونه ای وقتی به دعوت »سالار خاتون« - كه عده ای را اطراف او در یك قهوه خانه جمع كرد - آواز خواند، او را شبیه »سعید ماملی« برادر »حسن« و »محمد ماملی« دانسته است. لابد سعید صدای خوش تر از دو برادر خود داشته است. با هیمن و هه ژار نیز به گونه ای كه شرح آن رفت، بسیار صمیمی بود. از آنان نقل می كند كه هر دو می گفتند دیگری »شاعرتر« است. هه ژار در »چێشتی مجیور« این موضوع را تصدیق كرده و نوشته است: »هیمن از هر شاعری شاعرتر است«.  اینك اما اندك اندك جمع دوستان نه كه می رسد، بلكه یكدیگر را ترك می كنند، چه شاید وعده دیدار دنیایی دیگر باشد. مصاحبه ما با قاضی به پیشنهاد استاد »مصطفی شیر زاد« نقاش نامی بوكان به عنوان ادای دین به او و لازمه ی روزهای حیاتش در مهاباد انجام شد. 


نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و ساعت 12:11 ب.ظ توسط : شاهو احمدیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿فدرالیسم و مسائل فرهنگی یا فدراسیون انقلابی
یکشنبه 8 آبان 1384

در حالیكه یخ ها در حال  ذوب شدن هستند هنوز بسیاری از انقلابیون ما متأسفانه مسئله فرهنگ و زبان و لیبرالیسم را چنان برای خود وانمود و مهم می پندارند انگار مسئله فرهنگی و لیبرالیسم چاره ساز مشكلات رفع ستم ملی و رفع مشكلات اقتصادی توده های محروم وستمدیده جامعه خواهد شد و انگار بدین طریق ضربه به غارتگران و به دشمنان دیرینه جنبش انقلابی كردستان خواهند زد.

فدرالیسم و خودمختاری فرهنگی  خود تاكتیك  فریب حق تعیین سرنوشت سیاسی و اقتصادی است كه بوسیله دشمنان جنبش انقلابی كردستان و دشمنان قسم خورده توده های محروم  در شرا یط زوالشان برای بقای خود، طرح ریزی كرده اند، گواه این امر چنین است كه رژیمهای جنایتكار تحمیلی حاكم بر كردستان در بسیاری از نقاط كردستان، عملاً در تدریس زبان كُردی اقدام نموده و مسائل فرهنگی را در برنامه های خود برای به انحراف كشانده جنبش انقلابی كردستان و فریب توده های پُر خشم مطرح كرده اند، متأسفانه تعدادی از نیروهای و اشخاص خوشبین به مسئله فرهنگی ناآگاهانه یا عمدی از تاكتیك های فریبكارانه و تفرقه اندازانه دول امپریالیستی و حكومتهای حاكم بر كُردستان دنباله روی كرده و مسئله فدرالیسم را اتحاد خلق و برابری انسانها می نامند، نه اینكه صف خلق ها را از هم جدا كنند، این آقایان باید بطور واجب و ضروری درك كنند كه: خاصیت ذاتی دموكراسی بورژوائی بنا بر طبیعتی كه دارد، این است كه موضوع برابری بطور اعمم و از آنجمله برابری ملی را بشیوه انتزاعی یا ظاهری مطرح می كنند.

دموكراسی بورژوائی تحت عنوان برابری شخصیت انسانی بطور اعم برابری صوری قضائی مالك و پرولتر، استثمارگر و استثمار شونده را اعلام می نماید و بدینسان طبقات ستمكش را به فاحش ترین نحوی می فریبند. اندیشه ی برابری، که خود انعکاسی از مناسبات تولید کالائی است توسط بورژوازی به بهانه ی برابری به اصطلاح مطلق افراد انسانی، به آلت مبارزه علیه طبقات تبدیل می گردد، مفهوم خواست برابری فقط عبارت است از خواست محو طبقات و بس.

سوال من از این آقایان چنین است كدام «اتحاد» خلق ها؟! و این اتحاد با چه كسانی است؟ -«اتحاد» با آن ساواكی مزدور و جنایتكار دیروزی و آن ستاد جاسوسی امروز سازندگی  «اصلاح طلبان» و یا آن حاكمان غارتگر و تبهكار بر سر میز مذاكرات پنهانی می نشینند ؟ یا «اتحاد» با اندیشه انحرافی كه خواهان و طالب و مشتاق مذاكرات با دسته اول است، كسان و جریانیكه به عوامل رژیم دلخوش كرده و انتظار اتحاد بودن با آنها هستند و به آنها امیدوارند، باید من ناآگاه از مسائل سیاسی به آنها بگویم:

سیاست جنبش انقلابی كردستان نمیتواند به تصدیق خشك و خالی و صوری و صرفاً دكلاراتیو تساوی حقوق ملل، كه متضمن هیچگونه تعهد عملی نیست اكتفا ورزد. آنها دربهترین حالت شیوه جنایت رئیس جمهور قبلی (بنی صدر) و (محسن رضائی) فرمانده قبلی سپاه پاسداران را تكرار خواهند كرد كه به ارتش و پاسدار و بسیجی در رسانه های آن زمان با عشوه می گفت، مملكت در خطر است و به چكمه پوشان دستور می داد كه پوتین ها را از پاهایشان در نیاورند تا كردستان را پاكسازی خواهند كرد چنانچه بعد از دستور این جنایتكار جانی یكی از سیمهای برق مركز استان كردستان (سنندج) سالم نمانده بود و از جنایتش نسبت به مردم و شوراهای حاكم خود بگذریم، هزاران بار روی شارون ها را سفید كرده بودند: بقول یكی از رفقا «شهید فواد عرب» كه چندین سال در فلسطین بر علیه اسرائیل مبارزه كرده بود و می گفت هرگز در فلسطین چنین جنایت و جنگی را ندیده ام كه در كردستان مشاهده كرده ام ، زیرا تاریخ جنبش انقلابی كردستان بیشتر مربوط به آن عزیزانی است كه متأسفانه در بین ما نیستند و بر علیه ظلم و استبداد و ستم تا آخرین لحظه حیات خود بدون هیچ تزلزل وكجروی و عوامفریبی بر آنچه می گفتند عمل هم می كردنند، و عمل وكلام و بینش آنها منافع توده های محروم را در برداشت و آنها را به منافع طبقاتی خود آشنا میكردند و عاملین اصلی جرم را بخوبی می شناختند و بدون ترس به مردم معرفی می كردند و در انتظار مقام و لقمه نانی از آنها بسر نمی بردند.

2- یا برای مردم و توده های محروم اقشار مختلف جامعه كه حتیٰ نفس كشیدن برایشان زجرآور است، و هر روز برای امرار معاش ناچاراًعضوی از بدنشان را در معرض فروش قرار می دهند، و یا آن کارگران و زحمتكشان و جوانانی كه هر وقت بخانه می روند، از بس در فقر و تنگدستی قرار دارند مرگ را هزاران بار بر آن زندگی فلاكت بار ترجیح می دهند.

كسان و جریانی كه صف خلق ها را بهر عناوینی مخدوش می كنند طبیعتاً خصائل انقلابی را از خود طرد می كنند و جبهه انقلاب و منافع توده های محروم  را كمرنگ و ضدانقلاب را تقویت می نمایند و بهمان شیوه اگر مسائل فرهنگی را با حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا سرحد جداشدن را مخدوش كنند بسیار كوته فكرانه خواهد بود، این مسائل در تمام شیوه های مبارزه و حتیٰ زندگی روزمره صدق خواهد كرد.

ترس از دستۀ دوم: دال بر عدم درك وظایفی است كه جنبش انقلابی كردستان در برابر ما قرار داده است بدبخت آن ملتی كه بخواهد ملت دیگر را تحقیر و به اسارت در آورد و مانع آزادی كامل آنها شود و راه را برای ارتجاع دیگر بازكند بطور واضح و این تمامیت ارضی خواهان از راست و چپ هستند كه ملت خود را بدبخت و به این سیاه روزی كشانده اند و می خواهند راه را برای ارتجاع دیگر باز كنند، اینها مانع آزادی ملیتهای دیگر می شوند تا تصمیم گیرنده سرنوشت خود باشند و ملت خود را بدین شیوه تا ابد بدبخت و راه را برای ارتجاع دیگر باز خواهند كرد، چون منافع آنها در كلیت قضیه در آن نهفته است و دنباله روی از آنها جنبش انقلابی کردستان را در لجنزار فرو خواهد برد و خون ریخته شده ی بهترین فرزندان راستین را پایمال خواهد شد.

راه چاره چیست؟ تشكیل فدراسیون انقلابی كه عبارت است از شكل انتقال به وحدت كامل كارگران و زحمتكشان ملل گوناگون: تشكیل فدراسیون انقلابی كه مظهر آگاه مبارزه توده های تحت ستم در راه برافكندن یوغ بورژوازی است.

بر وفق وظیفه اساسی خود برای مبارزه علیه دموكراسی بورژوائی و افشاء اكاذیب و مكرو حیله و فریب آنها، باید در مورد مسئله ملی نیز آنچه را كه در رأس مسائل قرار می دهیم اصول انتزاعی و ظاهری و سطحی نبوده بلكه عبارت باشد از: اولا- در نظر گرفتن دقیق اوضاع و احوال مشخص تاریخی و مقدم بر هر چیز اوضاع و احوال اقتصادی: ثانیا ً ـ جدا كردن سریع منافع طبقات ستمكش یعنی زحمتكشان و استثمار شوندگان از مفهوم كلی منافع ملت بطور اعم كه عبارتست از منافع طبقه حاكم ثالثاً ـ بهمینسان صریحاً مجزا ساختن ملل ستمكش، وابسته و نامتساوی الحقوق از ملل ستمگر، استثمارگر، كامل الحقوق بر خلاف اكاذیب بورژوآ دموكراتیك كه بوسیله آن اسارت مستعمراتی و مالی اكثریت عظیم توده های محروم تمام جوامع توسط اقلیت ناچیزی از كشورهای سرمایه داری  پیشرو و بسیار ثروتمند یعنی اسارتی كه از مختصات دوران سرمایه مالی و امپریالیسم است. پرده پوشی می گردد. عاملین اصلی: كه كُردستان را بین چند كشور تقسیم كرده اند و همان روز اول تخم كینه و نفرت را برای منافع خود وعوامل مزدور خود كاشته اند تا اكثر مردم را در تنگنای وحشتناك امروزی نگهدارند، درك این مطلب بسیار حائز اهمیت است.

۱ ـ تمام ملیتها  به آزادی  بی قید  و  شرط همدیگر ارج  نهند و پشتیبانی خود را اعلام نمایند و تا زمانیكه این كار را قلباً انجام ندهند، خود  بعناوین  مختلف اسیر و در بندند و آزاد نخواهند شد و همیشه بازیچه  دست  منافع  طلبان خواهند گشت، 2ـ واقعیت اینست كه اكثر ما از توده های محروم جامعه هستیم و باید همان كلمه نجات از محرومیت، نقطه مشترك ما باشد تا بتوانیم محرومان دیگر جامعه را به بهترین شكل كمك  نمائیم وقتی اینكار را قلباً انجام دادیم به  آزادی  كامل  همدیگر ارج  خواهیم گذاشت و پشتیبان  هم  خواهیم بود و بدین  ترتیب  خود بخود  فرصت طلبان و  منافع  پرستان و عوام فریبان طرد خواهند شد و حركت جهان خواران و عوامل آنها كُند تا زمانیكه اینكارها قلباً و عملا انجام نگردد جهانخواران به جیره خواران تبدیل نخواهند گشت، درك این موضوع چندان مشكل نیست:

جنگ امپریالیستی سالهای 1914 – 1918  كذب عبارت پردازیهای بورژوادموكراتیك را با روشنی خاصی دربرابر همه ملل و در برابر طبقات ستمكش همه جهان آشكار ساخت و عملاً  نشان داد كه قرار داد ورسای، كه از طرف دموكراسی های باختری کذائی تحمیل شده است، آنچنان زورگوئی نسبت به ملل ضعیف است که از قرارداد برست لیتفسک هم، که از طرف یونکرهای آلمانی و قیصر آلمان تحمیل شده بود، وحشیانه تر و رذیلانه تر می باشد.

جامعه ملل و تمام سیاست پس از جنگ كشورهای آنتانت بنحوی از اینهم روشنتر و صریحتر این حقیقت را فاش می سازد و همه جا مبارزه ی انقلابی خواه پرولتاریای كشورهای پیشرو و خواه كلیهء توده های زحمتكش كشورهای مستعمرات و وابسته را تشدید می نماید و ورشكستگی اوهام ملی خورده بورژوائی را در مورد امكان همزیستی صلح آمیز و برابری ملل در شرایط  سرمایه داری، تسریع می كند. از احكام اساسی فوق چنین نتیجه می شود كه در راس تمام سیاستها در مورد مسئله ملی و مستعمراتی باید نزدیك شدن پرولترها و توده های زحمتكش همه ملل و كشورها برای مبارزهء انقلابی مشترك در راه سرنگون ساختن ملاكین و بورژوازی قرار داده شود.

زیرا فقط این نزدیک شدن است كه پیروزی بر سرمایه داری را كه بدون آن محو ستمگری ملی و عدم تساوی حقوق ممكن نیست. تضمین می نماید، حق تعیین سرنوشت را نمی توان نه بمفهوم فدراسیون تعبیر كرد و نه بمعنی خودمختاری فرهنگی ، گر چه اگر قضیه را بطور مجرد در نظر بگیریم هر دو این ها با مفهوم حق تعیین سرنوشت وفق می دهد، حق فدراسیون بطور كلی بیمعنی است زیرا فدراسیون یك قرارداد دوجانبه است به این منظور كمونیستها و سوسیالیستهای انقلابی كردستان هرگز نخواهند توانست دفاع از فدرالیسم بطوركلی را در برنامه خود قید كنند و در این مورد جای سخنی هم نیست و اما در خصوص خودمختاری باید متذكر شد آنچه را كه سوسیالیستهای انقلابی از آن دفاع می كنند صرفا حق خودمختاری نیست بلكه خود خودمختاری ای است كه اصل عمومی و جامع دولت دموكراتیكی است كه از لحاظ ملی رنگارنگ بوده و اختلاف جغرافیائی و غیره در آن شدید است بدین معنی خود مختاری ملل نیز درست مثل ملل به فدراسیون چیزیست بیمعنی و كاملا جدا از حق تعیین سرنوشت سیاسی و اقتصادی است و اما زبان مادری كه اكثراً  در سایتهای كامپیوتری بوسیله فرهنگ و زبان طلبان پُر غوغاست، باید دانست به چه معنیٰ است؟ و بیشتر قابل استفاده چه قشر و طبقه ایست؟ در واقع هیچ جریان و انسان آزادیخواهی منكر زبان مادری هیچ ملیت و اشخاصی نیست و نباید باشد و نوشتن و خواندن هر زبان مادری به بهترین نحو حق طبیعی هر ملیت و اشخاص است زبان، زبان مهمترین وسیله آمیزش بشریست: زیرا وحدت زبان و تكامل بلامانع آن یكی از مهمترین شرایط مبادله بازرگانی واقعاً آزاد و وسیع و متناسب با سرمایه داری معاصر و یكی از مهمترین شرایط گروه بندی آزاد و وسیع اهالی بصورت جداگانه و بالاخره شرایط ارتباط محكم بازار با انواع تولید كنندگان خُرد و كلان و فروشنده و خریدار است. بدین جهت تمایل و اشتیاق هر نوع جنبش ملی عبارتست از تشكیل دولتهای ملی، كه بتوانند این خواسته های سرمایه داری معاصر را به بهترین وجهی برآورده نمایند. محرك این قضیه عوامل اقتصادیست و بدینجهت برای تمام اروپای غربی و حتیٰ برای تمام جهان متمدن ـ تشكیل دولت ملی برای دوران سرمایه داری جنبه عمومی وعادی دارد، بنا براین اگر بخواهیم به مفهوم حق ملل در تعیین سرنوشت خویش پی ببریم و در عین حال خود را با تعریفهای قضائی سرگرم نكنیم و تعریفهای مجرد وضوع ننمائیم بلكه شرایط  تاریخی ـ  اقتصادی  جنبش های  ملی  را مورد  تجزیه و تحلیل  قرار  دهیم، آنوقت ناگزیر به این نتیجه خواهیم رسید كه منظور از حق ملل در سرنوشت خویش یعنی حق آنها در جداشدن از مجموعه ی ملتهای غیر خودی و تشكیل دولت ملی مستقل.

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 03:10 ق.ظ توسط : شاهو احمدیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿آسیب‌شناسی احزاب سیاسی در کردستان ایران
یکشنبه 8 آبان 1384
بررسی نقش و تأثیرگذاری احزاب سیاسی کردی بعد از انقلاب ایران (1357) در شکل‌گیری مسائل منطقه، آنهم از دیدگاه آسیب‌شناسانه از یک سو امری مهم و درخور توجه است و در عین حال سخت، نفس‌گیر و حساس. بنابراین حرکتی است که در عین حال نیازمند واقع‌نگری و جامع‌نگری است، اندکی تسامح و صبر و حوصله نیز می‌طلبد. ناگفته نماند که در هر گامی که معطوف به نقد از خود است، این ضرورتها و نیازها احساس می‌شود.
در اینجا به تأکید می‌گویم که کم و بیش همه‌ی مفروضاتی که در مورد شکل‌گیری و تأثیر احزاب سیاسی کشور و آثار و نتایج حاصل از آن مطرح است، در مورد احزاب فعال در کردستان نیز صادق است. بنابراین بستر فکری، فرهنگی و اجتماعی- سیاسی آنها همانند سایر احزاب سیاسی در ایران است. این امر شامل آثار مثبت و منفی، هر دو می‌باشد. موضوعی که در مقالات و بعضاً کتابهای مستقل مورد توجه و تحلیل قرار گرفته و من نیز به سهم خود در مقاله‌ای تحت عنوان نقش احزاب سیاسی در توسعه‌ی سیاسی، برخی از وجوه آن را بررسی کرده‌ام.
در آنجا به صورت کلی و با توجه به جامعه‌ی ایران، برخی از مشکلات و موانع موجود برای فعالیت حزب‌های سیاسی را در چند مورد ذکر کردم که عبارتند از:
1. در ایران همانند سایر کشورهای در حال رشد جامعه همواره ضعیف‌تر از دولت بوده، در عین حال دولت در همه جا حضورش احساس شده است.
2. از دیگر ضعف‌های موجود، عدم استفاده از فرصتهای محدود به دست آمده در جهت نهادینه کردن دمکراسی و تثبیت نهادهای آن است. هرچند این فرصت‌ها آنقدر نبوده است که لوازم ضروری دمکراسی، خود را مستحکم کند.
3. مشخص بودن قدرت سیاسی و خصوصیات برجسته کادر رهبری سیاسی در گذشته تاریخی ما، از موانع تحقق و شکل‌گیری حزب‌های سیاسی کارآمد بوده است.
4. محدودیت‌های موجود در قانون احزاب مصوب 1360 و فراهم نشدن بستر لازم برای تشکیل حزب‌های سیاسی غیردولتی.
5. چانه‌زدنیهای پنهان برای حل برخی از مشکلات مقطعی در رقابت‌های دو جناح راست وچپ در سالهای اخیر از موانع دیگری است که وجود داشته و مانع از اجتماعی شدن مشکلات گردیده است. در نتیجه با حل مقطعی آن مشکلات به صورت چانه‌زنیهای پنهانی، عملاً مردم از جریان سیاست و حکومت کنار گذاشته شده، یا انگیزه برای آن را از دست می‌دهند.
با وجود این مشکلات و آثار بعدی آنها، طبیعی است که نتوانیم تجربه‌ی موفقیت‌آمیزی در زمینه‌ی فعالیت حزبی و مشارکت سیاسی داشته باشیم و همواره در نبود جامعه و نهادهای مدنی منسجم و تأثیرگذار، آنچه پی‌درپی بازتولید شده است اقتدارنگری و اقتدارگرایی قدرت سیاسی بوده است. فراز و نشیب رویدادهای سیاسی ایران در سده گذشته تا امروز بیانگر این واقعیت بوده است.
احزاب سیاسی در کردستان و مناطق کردنشین
نیم‌نگاهی به فعالیت‌های حزبی در سطح مناطق کردنشین ایران، این واقعیت را آشکار می‌سازد که ماهیتاً تفاوت اساسی میان رفتار احزاب در سطح ملی وجود ندارد. البته از آنجا که به نظر می‌رسد احزاب در سطح ملی کارکردهای دیگری نیز می‌توانند داشته باشند، توجه خاص به نقش و کارکرد آنها نیز دارای اهمیت است. اگر در ارتباط با احزاب سیاسی در سطح ملی تصور آن است که آنها موجب ادغام اجتماعی می‌شوند و گرایشهای محلی‌گرایانه را به نفع گرایشهای ملی تعدیل می‌کنند، احزاب محلی عامل مؤثری در تجمیع و بیان خواسته‌های محلی به صورت دقیق و روشن به شمار می‌روند.
به عبارت دیگر کارکردهای احزاب در دو سطح ملی و محلی می‌تواند مکمل یکدیگر باشند. با این پیش‌فرض و بدون آنکه نگاه تاریخی به چگونگی پیدایش احزاب سیاسی با ویژگی کردی داشته باشیم، به بررسی نقش احزابی می‌پردازم که بعد از انقلاب در مناطق کردنشین فعالیت خود را مجدداً آغاز کردند و به بیان مسئله کردها پرداختند. نگاه من به آن احزاب، نگاه به پدیده‌های واقعاً موجود است. البته چون امکان بررسی همه‌ی آنها در این مقاله مقدور نیست تنها به حزب دمکرات کردستان و کومله می‌پردازم و همه آنها هم پیوندی ارگانیک با مسئله کردها نداشتند؛ بلکه به دلایلی که مورد بحث قرار می‌گیرد از سایر مناطق کشور به کردستان آمدند، و با مسائل منطقه نیز بیگانه بودند.
انقلاب 1357 ایران
انقلاب اسلامی در بهمن ماه 57 در حالی به پیروزی رسید که ائتلافی طبقاتی با شرکت اکثر طبقات اجتماعی موجود در کشور علیه رژیم گذشته شکل گرفته بود. هرچند پیرامون انقلاب اسلامی و ماهیت ائتلاف طبقاتی ایجاد شده نظریه‌های متفاوتی مطرح شده است، اما اولین پیامد آن آغاز یک دوره‌ی جدید فعالیت احزاب سیاسی بود که می‌توانست در ایجاد نظام حزبی منسجمی در کشور بعد از فروپاشی یک دیکتاتوری نظامی‌گونه نقش مثبت داشته باشد. روند تحولات کشور به علت بروز اختلاف‌نظر میان میانه‌روها که به عنوان دولت موقت در مسند قدرت بودند و انقلابیون در مسیری افتاد که بحرانهای سیاسی نظامی را در کشور ایجاد کرد. در تهران کم‌کم فضای دانشگاه متشنج شد و نتیجه‌ی این بحرانها برآمدن بخشی از نیروهای انقلابی به عنوان قدرت مسلط و حذف نیروهای دیگر بود.
در مناطق کردنشین نیز همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی و در تداوم خواسته‌های جنبش اجتماعی کردها، احزاب سیاسی مجدداً فعال شدند. در این میان حزب دمکرات کردستان و کومه‌له (ابتدا با نام جمعیت انقلابی زحمتکشان ظاهر شدند. بعدها به نام کومه‌له (جمعیت) شهرت یافتند) دو حزب و سازمان سیاسی بودند که اعلام موجودیت کردند. با توجه به اینکه اندیشه‌های مارکسیستی و چپ، در آن دوره بستر فکری غالب بود، به ناچار قبل از طرح مسائل مربوط به این دو جریان سیاسی؛ تأثیر جریانات چپ را بر وقایع کردستان مورد بحث قرار می‌دهم.
نگاهی به جنبش چپ
فعالیت چپ کمونیستی در ایران، از قبل از تشکیل حزب کمونیست آغاز شده است. تاریخ تشکیلات مارکسیستی در ایران با تشکیل انجمنهای سوسیال دمکرات (اجتماعیون - عامیون) آغاز می‌شود. هر چند اینان به معنای واقعی کلمه مارکسیست نبودند اما مقدمه‌ای شد برای تشکیل حزب کمونیست. به تأثیر از حزب عدالت در باکو؛ حزب کمونیست ایران در سال 1299 تشکیل شد. در سال 1316 سازمان مخفی حزب کمونیست ایران لو رفت و منجر به بازداشت 53 نفر از اعضای آن شد. این آخرین فعالیت حزب کمونیست در دوران رضاشاه است.
فعالیت سیاسی دوباره‌ی روشنفکران چپ همانند سایر جریانها؛ تا شهریور ماه 1320 متوقف ماند. پس از اینکه روشنفکران یادشده به فرمان شاه جدید مشمول عفو گردیدند و آزاد شدند، فعالیت سیاسی خود را آغاز کردند. این عده که 27 نفر بودند با همکاری عده‌ای دیگر، اولین هسته‌ی تشکیلاتی را که بعدها حزب توده نام گرفت، بوجود آوردند.
باید در نظر داشت که ایران در شهریورماه 1320، به دنبال تصمیم متفقین مبنی بر استفاده از خاک ایران برای کمک‌رسانی به شوروی در جنگ با آلمان و هم‌پیمانانش از یک سو مقابله با گرایشی که در ایران به سمت آلمان وجود داشت؛ مورد اشغال نظامی قرار گرفت. شوروی شمال و شمال غرب، امریکا و انگلیس نیز از جنوب تا مرکز و غرب کشور را در اختیار گرفتند.
با استقرار ارتش سرخ در شمال غرب ایران، مسئولین انترناسیونال کمونیستی، مسئله‌ی تأسیس یک حزب سیاسی را که تضمین‌کننده‌ی منافع و اهداف شوروی در فضای نوین ایران باشد را در دستور کار خود قرار دادند، از دیدگاه آنها تأسیس یک حزب کمونیستی خالص ضرورت نداشت، بلکه می‌بایست دارای پوشش ملی و غیرکمونیستی باشد تا بتواند در جامعه‌ی ایرانی پایگاه اجتماعی کسب کنند. احسان طبری در این مورد می‌گوید:
«معلوم شد که کمینترن (انترناسیونال کمونیستی) به کسانی که مورد اعتمادش بودند از جمله (رضا) روستا خبر داده بود که حزب جدید کمونیست نخواهد بود. اولاً به علت وجود قانون ضدکمونیستی مصوب 1310 که فعالیت کمونیست‌ها را ممنوع و عضویت در این حزب را به عنوان جرم سیاسی اعلام کرده بود و این قانون کماکان اعتبار داشت. ثانیاً به علت وضع اجتماعی ایران که در آن وجود یک حزب مستقل کمونیستی را غیرلازم می‌کند. طبق این توجیه کمونیست‌ها و عناصر ملی باید مشترکاً حزب وسیعی به وجود می‌آوردند و برنامه ایجاد اصلاحات اجتماعی را به طوری که خرده‌بورژوازی و سرمایه‌داری ملی را نرنجاند، مطرح نمایند. بعدها این مسئله روشن شد که حزب توده یک حزب علنی است و فعالیت قانونی خواهد داشت، اما کمونیست‌ها سازمان مخفی و جداگانه خود را تشکیل می‌دهند و از پشت پرده فعالیت حزب علنی را اداره می‌کنند.»
حزب توده در مهرماه 1320 رسماً فعالیت خود را آغاز کرد. اهداف اولیه حزب، آزادی بقیه 53 نفر، به رسمیت شناختن حزب توده به عنوان یک سازمان مشروع و قانونی، انتشار یک روزنامه و تدوین برنامه‌ای وسیع که مانند برنامه‌های غیرمذهبی پیشین مخالفت علما را برنیانگیزد. در عین حال جذب دمکرات‌ها، سوسیالیست‌ها، کمونیست‌های کهنه‌کار و مارکسیست‌های جوان و حتی رادیکالهای غیرمارکسیست بود. حزب توده اولین کنگره‌ی خود را در مرداد 1323 تشکیل داد و مرامنامه خود را در پنج ماده به همراه اساسنامه‌ی خود منتشر ساخت. براساس خط‌مشی اعلام شده، حزب توده حزبی ملی بود که اهداف اصلی خود را استقرار حکومت ملی واقعی یعنی حکومت متکی به نیروی طبقات ستمدیده که اکثریت ملت را تشکیل می‌دهند قرارداد و اینکه با استعمار که نتیجه‌ی توسعه‌ی امپریالیسم و سرمایه‌داری خارجی است، مبارزه می‌کند. اما در نهایت حزب توده در برنامه و اساسنامه‌ی مصوب پلنوم هفتم خود در تیرماه 1339 خود را حزب طبقه‌ی کارگر در سراسر ایران خواند و جهان‌بینی خود را مارکسیزم لنینیسم اعلام کرد و اصول تشکیلاتی خود را منبعث از این جهان‌بینی خواند. هدف نهایی حزب در این برنامه ساختمان جامعه‌ی سوسیالیستی در ایران اعلام گردید و براساس آن، حزب خواهان تحولات اساسی و عمیقی در نظام اجتماعی ایران شد.
سیاست حزب توده بعد از تأسیس اولیه، با توجه به اینکه همزمان با دوران استالین در شوروی بود؛ تحت تأثیر آنچه به استالینیسم معروف شده است؛ قرار گرفت. او بعد از مرگ لنین بر اوضاع شوروی تسلط یافت و رقبای خود را کلاً از میان برد و دیکتاتوری به شیوه‌ی خود را بر حزب کمونیست شوروی تحمیل کرد. او برای تحقق مارکسیسم با اوضاع جدید، تعبیری از آن ارائه داد که براساس آن، جهان به دو اردوگاه سوسیالیستی و امپریالیستی تقسیم شده بود و تمام احزاب کمونیست جهان، ملزم به پشتیبانی و دفاع از اتحاد شوروی در مقابل سرمایه‌داری جهانی شدند. این روش به استالینیسم شهرت یافت و سه اصل اساسی داشت که عبارت بودند از: 1. برقراری نظام سلسله مراتبی. به نظر استالین حزب مانند ارتش است و همان سلسله مراتب را برای حزب قایل بود. او اگرچه می‌گفت که اعضای حزب از مصالح خاصی ساخته شده‌اند اما بر نقش رهبری در حزب تأکید بسیار می‌کرد. از نظر او جامعه‌ی شوروی مانند ماشینی بود که انسان‌های ساده پیچ و مهره‌های آن بودند و رهبران در کنار آنها اهرم‌های حرکت‌دهنده‌ی آن هستند. 2. تقدیس دولت سوسیالیستی: براساس اعتقاد به تفاوت ذاتی میان دولت سوسیالیستی و سرمایه‌داری، تقویت دولت شوروی برای مقابله با تهاجمات امپریالیزم ضروری بود. و بر اهمیت دولت سوسیالیستی و بر نقش دولت سوسیالیستی در اشاعه‌ی انقلاب در جهان استوار بود. 3. موظف ساختن کمونیست‌ها به پتشیبانی از دولت شوروی. اعتقاد بر این بود که شوروی حامی کمونیست‌ها در ایجاد انقلاب جهانی است، پس وظیفه‌ی اصلی کمونیست‌ها برپایی انقلاب در سراسر جهان است و شوروی تا حد زیادی آنها را در تحقق این امر یاری خواهد کرد. از نظر استالین در جوامع عقب‌مانده که آمادگی برای انقلاب سوسیالیستی را ندارند می‌بایست از خارج به کمونیست‌های این کشورها برای برپایی انقلاب سوسیالیستی کمک کرد. در چهارچوب اصول استالینیسم؛ حمایت از شوروی و حزب بلشویک (اولین خاستگاه سوسیالیسم و اولین حزب پیروز) وظیفه‌ی تمام احزاب کمونیست در سراسر جهان تلقی گردید. این امر مصادف است با قدرت گرفتن حزب توده در ایران و دخالت این حزب در بحرانهای سیاسی مانند بحران نفت، قضیه‌ی آذربایجان و کردستان و کودتای 28 مرداد 32. به دنبال کودتا و با فشار و سرکوب گسترده‌ی دولت پهلوی دوم در سالهای 1336 و بعد حزب توده نیز مانند سایر احزاب سیاسی، به فعالیت‌های پنهانی یا خارج از کشور کشیده شد و تا انقلاب ایران در سال 1357 استمرار یافت. اما در هر صورت در طی این دوره گفتمان مارکسیستی صورت غالب اکثر حرکات و جنبش‌های سیاسی و اجتماعی از جمله کردها بود.
تحولات بعد از انقلاب
در راستای تداوم خواستهای جنبش اجتماعی کردها، بعد از پیروزی انقلاب، طبیعی بود که مردم منطقه برخی از خواستهای مورد انتظار خود را برای ایجاد تغییراتی در زندگی و از میان بردن آثار ستم مضاعف رژیم گذشته مطرح نمایند. نمایندگی این خواستها را عمدتاً گروههایی برعهده گرفتند که در گذشته شکل گرفته بودند و در مناطق مختلف هر یک به میزان متفاوت نفوذ داشتند. این امر از همان آغاز مانع جدی برای ایجاد مرز مشترکی برای هماهنگی و بیان خواستها بود و آغازی برای بروز اختلاف‌نظرها در محل.
دو حزب دمکرات و کومه‌له در پی این رخدادها دست به تجدید سازمان زدند و خواستار خودمختاری و تأسیس حکومت و پارلمان محلی شدند و نیروهای نظامی «پیشمرگ» را تشکیل دادند. در مهاباد (مرکز سنتی و مهم حرکات ناسیونالیستی بعد از شهریور 1320 و پایتخت جمهوری کردستان در سال 1325 به رهبری قاضی محمد) علاوه بر اعلام موجودیت حزب دمکرات کردستان و کومه‌له (در ابتدا با نام جمعیت راه رهایی زحمتکشان کردستان)، شیخ عزالدین حسینی امام جمعه‌ی این شهر به عنوان رهبر معنوی و دینی ظهور کرد (اما به زودی تحت تأثیر کومه‌له قرار گرفت) و خواستار خودمختاری کردستان (همه‌ی مناطق کردنشین) شد؛ در سنندج نیز علامه احمد مفتی‌زاده رهبر مذهبی این منطقه از حق خودمختاری کردها حمایت کرد.
این در حالی است که با بروز اختلاف‌نظر بین میانه‌روها و تندروها (که خواستار تداوم بسیج انقلابی بودند) عملاً نیروهای سیاسی فعال شده بعد از انقلاب در برابر هم قرار گرفتند و به درگیریهای سیاسی و حتی خشونت منجر شد و احزاب و سازمانهای چپ در اثر این درگیریها از فضای سیاسی آزاد بعد از انقلاب رانده شدند. فضای بسته‌ی ناشی از این درگیریها، احزاب مذکور را ناچار از یافت مفری کرد که بتوانند به فعالیت خود ادامه دهند.
حمید احمدی یکی از صاحبنظران کشور در این زمینه معتقد است که در فضای دمکراتیک دوره‌ی اول انقلاب که گروههای مختلف برای کسب قدرت سیاسی رقابت می‌کردند، گروههای چپ‌گرا به آراء و حمایت گروههایی نظیر کردها سخت نیاز داشتند. پس از ممنوعیت فعالیت احزاب سیاسی، گروههای چپ‌گرا مراکز فرماندهی خود را به کردستان منتقل کردند تا مبارزه‌ی مسلحانه علیه دولت را ادامه دهند. مثلاً به دعوت جبهه دمکراتیک ملی نمایندگان کردها، ترکمن‌ها، عربها، بلوچها و آذریها در اجلاسی که به دنبال پیام شیخ عزالدین حسینی برگزار شد، شرکت کردند. شیخ عزالدین حسینی در این پیام عنوان کرده بود که ایران فقط در صورتی به دمکراسی دست می‌یابد که گروههای اقلیت قومی در آن آزاد و خودمختار باشند.
آنچه را که آقای احمدی مطرح کرده‌اند، می‌توان این‌گونه بیان کرد که اگر تعامل گروههای سیاسی در بستری از تفاهم یا همکاری برای ایجاد حرکتی مسالمت‌آمیز در حوزه‌ی سیاسی در تهران و شهرهای بزرگ جریان می‌یافت و به عبارت دیگر، گروهها همدیگر را تحمل می‌کردند، نه آن بحرانهای سیاسی روی می‌داد، نه آنکه احزاب رانده شده در حوزه‌ی سیاسی تهران و شهرهای بزرگ راه کردستان را در پیش می‌گرفتند و به این ترتیب مشکل موجود در منطقه را چند برابر افزایش نمی‌دادند. اما درگیری‌های سیاسی که به حذف گروههای چپ و ... انجامید، همه‌ی آنها را به سمت کردستان سوق داد. در نتیجه اگر زمینه‌هایی برای ایجاد بحران در کردستان وجود داشت، با ورود این گروهها که اولاً با قضیه‌ی کردها و مردم کرد ناآشنا بودند و دوم اینکه بدون توجه به خواست آنها عملاً هر کدام از اهداف، استراتژی و تاکتیک‌های خود را که به طور کلی خصلت ایدئولوژیک داشت و بیشتر در مخالفت با گروههای موجود در حاکمیت آن دوره بود؛ بحران شدت و تداوم پیدا کرد. بنابراین نقش چنین جریاناتی را که به نابردباری سیاسی و عقیدتی در تهران بازمی‌گشت در تشدید بحران کردستان باید در نظر داشت. اما با وصف این، هم‌چنانکه اشاره شد بعد از پیروزی انقلاب، دو نیروی سیاسی مؤثر در جریانات منطقه حزب دمکرات کردستان و کومه‌له بودند. علاوه بر آن دو البته جریان دینی مکتب قرآن که مرحوم مفتی‌زاده آن را رهبری می‌کردند به عنوان نیروی سوم در معادلات منطقه حضور داشت که چون ساختار رسمی حزبی به خود نگرفت، در این تحلیل مورد بحث قرار نمی‌گیرد.
حزب دمکرات
روز بیست و پنجم مرداد سال 1324 شمسی حزب دمکرات کردستان رسماً اعلام موجودیت یافت. اعلام موجودیت به دنبال تغییر نام و ماهیت کومه‌له‌ی ژی- کاف (جمعیت احیای کرد) صورت گرفت. برنامه‌های حزب در ابتدا درخواست حق خودمختاری برای کردها بود با تأکید بر رسمیت زبان کردی و تأسیس انجمن ولایتی کردستان طبق قانون اساسی مشروطه، تأکید بر بومی بودن مسئولان محلی، و در نظر داشتن یک الگوی اقتصاد ملی بود.
سنگ بنای اولیه اندیشه حاکم بر حزب دمکرات را آرمانهای جمعیت ژ- کاف، تشکیل می‌داد. تفکر غالب و حاکم بر فضای فکری جمعیت تأکید بر ناسیونالیزم کردی همراه با مذهب بود. این اندیشه در ابتدای تأسیس حزب تداوم می‌یابد. اما تحت تأثیر جنبش چپ و مشخصاً ارتباط حزب با کمیته‌ی کمونیستی کردستان حزب توده در سال 1327، قرار می‌گیرد. با کودتای 28 مرداد 1332 این ارتباط دچار گسست می‌شود. از این پس به طور متناوب گرایش به راست و چپ در حزب دیده می‌شود و این البته بعد از انقلاب که کنگره‌های چهارم (1359) و هشتم (1367) موجب انشعاب درونی گردید. که در آن عمدتاً جناح‌های چپ توده‌ای و انقلابی غیرتوده‌ای به دلیل نارضایتی از آنچه که اصطلاحاً جناح قاسملو می‌نامیدند، انشعاب نمودند. عبدالرحمن قاسملو که با طرح ناسیونالیسم کرد در کنار اندیشه‌های سوسیالیستی، محور برنامه‌های رسمی حزب به شمار می‌آید؛ بر درخواست خودمختاری و انجام مذاکره با دولت جمهوری اسلامی تأکید می‌کرد.
حزب دمکرات در سال 1371 در آلمان رسماً به عضویت انترناسیونال سوسیالیست پذیرفته شد و با در پیش گرفتن خط‌مشی سوسیالیزم دمکراتیک، از سوی اکثر احزاب و سازمانهای سوسیالیست مورد استقبال و حمایت قرار گرفت. در یک تعریف کلی می‌توان گفت اندیشه‌ی حاکم بر حزب، اندیشه‌ی راست در حوزه‌ی چپ با گرایش معتدل و خط‌مشی ناسیونال سوسیالیست که در پی بیان سیاسی خواست مردم کرد در ایران بوده است. با توجه به این خصوصیات است که حزب بر مواضع طبقاتی شدید تأ‌کید نمی‌کند و مانند یک جنبش اجتماعی فراگیر در حدود عضوگیری از همه‌ی گروههای اجتماعی بوده است. از نظر جامعه‌شناسی سیاسی این ویژگی در عین حال که می‌تواند نقش مثبتی در بالا بردن نفوذ احزاب داشته باشد، اما این مشکل را نیز دربر دارد که چگونه می‌توان گروههای مختلف را همزمان تحت تأثیر قرار داد.
کومه‌له
برپایه اعلام رسمی «شورش» ارگان رسمی این سازمان بعد از پیروزی انقلاب؛ در پاییز سال 1348 توسط رفقا، گروهی تأسیس شد که پس از طی فراز و نشیب‌ها و رونق و رکودها، سرانجام در بهمن‌ماه 1357 با نام سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران اعلام موجودیت کرد. اما بزودی به نام کومه‌له تغییر نام یافت. سازمانی در حوزه‌ی چپ کمونیستی و عمدتاً با پیروزی از الگوی چینی آن، از همان آغاز راه مواضع شدیداً طبقات به خود گرفت و اعلام داشت: «ما از حکومت فعلی انتظار حل مسئله‌ی ملی را نداریم و از آن هم تقاضای خودمختاری یا حل مسله‌ی ملی را نمی‌کنیم و معتقدیم که این مسئله در رابطه با وحدت مبارزاتی همه‌ی خلقهای ایران و در چهارچوب حکومتی به رهبری طبقه‌ی کارگر که برابری حقوق همه‌ی ملیت‌های ایران را به رسمیت شناخته و ...» اندیشه‌ای که نهایتاً به تغییر نام کومه‌له به شاخه کردستان حزب کمونیست ایران در سال 1362 منجر شد. بنابراین در ارتباط با قضیه‌ی کردها نوعی بی‌توجهی یا بیگانگی ایدئولوژیک در مواضع آن مشاهده می‌شود. عاملی که علاوه بر رقابتهای حزبی برای تصرف قدرت، از همان آغاز راه، کومه‌له و حزب دمکرات را در برابر هم قرار می‌دهد. اختلاف‌نظر دو قدرت سیاسی موجود در منطقه که منشأ منازعات خشونت‌آمیز بین آنها بود، عمدتاً پیرامون موضوع مذاکره با دولت موقت و سپس اتخاذ نوع استراتژی نظامی بود. آنگونه که کریس کوچیرا می‌گوید؛ در همه‌ی موارد رهبران مارکسیست- لنینیست کومه‌له از سران حزب دمکرات که به نمایندگان یک حزب خرده‌بورژوازی تلقی می‌شدند، جدا می‌گردند. هر دو دارای نیروهای نظامی جداگانه بوده و در جستجوی گسترش حوزه‌ی نفوذ خود و مخصوصاً گمرکات مرزی بودند. در نتیجه مبارزه برای قدرت شدت گرفته و عوامل اختلاف افزایش می‌یابد. کوچیرا توضیح می‌دهد که پیوستن حزب دمکرات به شورای ملی مقاومت به رهبری مسعود رجوی تشنج بین دو سازمان را بالا برد. در عین حال کومه‌له حزب دمکرات را متهم می‌کند که در قبال اسلام برخوردی مبهم دارد، به این معنی که در مباحثه با آنها (کومه‌له) خود را طرفدار سوسیالیسم معرفی می‌کند ولی در مراجعه با روستائیان می‌گویند طرفدار اسلام هستیم. به این ترتیب همانند رقابتهای موجود بین دو حزب مسلط کردستان عراق، شاهد بروز و اوج‌گیری منازعه میان حزب و کومه‌له هستیم. که هر یک در پی خرده‌گیری از دیگری است و یکدیگر را به سعی در تحمیل هژمونی خود بر دیگری متهم می‌نمایند.
بدین‌ترتیب منازعه میان دو حزب در اوایل پیروزی انقلاب و سالهای بعد، عملاً بحران کردستان را پیچیده‌تر کرد، به گونه‌ای در گفتگو با هیئت حسن نیت دولت موقت در مهاباد، اختلاف دیدگاه آنها موجب بر هم زدن زمینه‌ی مناسب برای گفتگو گردید.
در تحلیل کلی از دو حزب مذکور، حمیدرضا جلایی‌پور معتقد است که دو حزب دمکرات و کومه‌له علیرغم تفاوتها و اختلافات ریشه‌ای، دارای نقاط اشتراکی هستند که عبارتند از:
1. همه‌ی اعضا و کادر تشکیلاتی آنها چه نظامی یا سیاسی کرد هستند.
2. حوزه‌ی فعالیت آنها از لحاظ سیاسی، نظامی همان مناطق کردنشین سنی‌نشین ایران است.
3. شعار اصلی این دو حزب خودمختاری برای کردستان است. اگرچه کومه‌له اهداف کمونیستی برای کل ایران را اعلام می‌کند.
4. این دو حزب شیوه‌های مبارزاتی از نوع سیاسی را برای گرفتن خودمختاری از دست جمهوری اسلامی کافی نمی‌دانند و جنگ مسلحانه را راه رهایی می‌دانند.
5. پایگاههای اصلی این دو حزب از سال 1360 به بعد در خاک کردستان عراق است.
باید خاطر نشان کرد که کومه‌له نیز با گذشت زمان و حوادث به وقوع یافته در سطح منطقه و جهان دچار تغییراتی شده است و مخصوصاً در ارتباط با مسئله‌ی کردها و موضع‌گیری در قبال آن، در سالهای اخیر دچار انشعاب گشت. یک بار در سال 1990/1369 (رها کردن مبارزه‌ی مسلحانه توسط بخشی از بدنه‌ی آن) و بار دوم در سال 2000 میلادی /80-1379 (به عنوان اینکه کومه‌له به مسئله‌ی ملی کم بها داده است). از دیدگاه کومه‌له، توضیح واقعی علت حرکت آنها (انشعاب‌کنندگان) از لحاظ ایدئولوژیک کنار گذاشتن برنامه‌ها و آرمان کمونیستی و از لحاظ سیاسی همنوایی با اصلاحات بورژوایی در ایران و بازتاب آن در کردستان است.
واضح است قرائتی که کومه‌له/حزب کمونیست ایران از مسئله‌ی کردها دارد، علیرغم آنکه به زعم جلایی‌پور اعضای آن کرد هستند؛ هنوز هم قرائتی ایدئولوژیک است. و این امر همراه با تأکید بر مبارزه مسلحانه و انقلاب کارگری، به عنوان رهیافتی در برابر دنیای سرمایه‌داری عملاً نه‌تنها کمکی به حل مسائل منطقه نمی‌کند، بلکه می‌تواند خود در تشدید وضعیت بحرانی در مناطق کردنشین تأثیر مستقیم داشته باشد. چرا که از نظر کومه‌له راه‌حل مسئله‌ی کردستان تنها در گرو تحقق ایدئولوژی انقلابی است: «همانطوری که همیشه گفته‌ایم، ما خواهان حق تعیین سرنوشت به معنی تشکیل دولت مستقل برای مردم کردستان هستیم، اما شرایطی که در آن مردم کردستان بتوانند بدون نگرانی از تهدیدات و اعمال فشارهای نظامی، پلیسی، سیاسی و اقتصادی و غیره آزادانه از این حق خود استفاده کنند. تنها راه واقع‌بینانه رفع ستم ملی از خلق کرد، مشارکت مردم کردستان در یک جنبش انقلابی سراسری و برقراری رژیمی است که برخورداری عملی از همه حقوق دمکراتیک مردم را تأمین کند.» ایدئولوژی انقلابی که راه را برای هرگونه جریان اصلاحی می‌بندد. این در حالی است که از نظر جامعه‌شناسی سیاسی و انقلاب، جامعه‌ای که دچار انقلاب شده و مراحل بعدی آن را برای ورود به دوران ترمیدور یا بازگشت دارد تجربه می‌کند و حتی گرفتار مسائلی از جمله اقتدارطلبی در حوزه قدرت توسط محافظه‌کاران است و به لحاظ تئوریک آمادگی ورود به انقلابی دیگر را ندارد و حتی در صورت وجود چنین آمادگی عمومی؛ انجام آن نه ممکن است و نه نتیجه‌ی آن قابل پیش‌بینی.
بازگشت به آغاز
واقعیت آن است طرح مسئله‌ی آسیب‌شناسی احزاب کردی، در شرایطی که زمینه برای مباحثه همه‌جانبه آن فراهم نیست، کاری سخت و دشوار است. هم‌چنانکه در ابتدای بحث مطرح نمودم. اما از محتوای آنچه که قدری شتاب‌زده مرور شد می‌توان گفت که:
- احزاب کردی بعد از انقلاب (عمدتاً دو حزب تأثیرگذار بر جریانات منطقه یعنی کومه‌له و حزب دمکرات)، کم و بیش در چهارچوب الگویی عمل کرده‌اند که سایر احزاب سیاسی در کشور عمل کرده‌اند و بنابراین همان آثار هم بر آنها مترتب است.
- به لحاظ محلی، هیچیک از دو حزب مذکور نخواسته‌اند که در قالب حزبی محلی مطرح شوند (هرچند در این زمینه حزب دمکرات قدری بیشتر سنخیت با مسائل محلی دارد) و به نظر می‌رسد مسائلی را که مورد خطاب سراسری است مطرح نموده‌اند (به تأثیر از فضای فکری چپ).
- تأکید بر جنبش مسلحانه از ویژگیهای دیگریست (اگرچه در حال حاضر مورد تردید جدی است) که در گذشته مورد تأکید بوده و اکنون نیز بر آن اصرار ایدئولوژیک وجود دارد. در حالی که به نظر می‌رسد شرایط عینی جامعه با آن چندان سازگاری نمی‌نمایاند.
- تأکید بر این نکته نیز اهمیت دارد که اقتدارطلبی در حوزه سیاسی و سرکوب به شیوه یکسان‌سازی هویت‌های موجود، در حال حاضر نه امکان‌پذیر است نه قابل قبول.
بر پایه‌ی این مدعا به نظر می‌رسد یک تغییر اساسی در قرائت‌های موجود لازم و ضروری است. این نیز نیازمند بستر سیاسی دمکراتیک است که در آن گرایشهای مختلف از راست و چپ بتوانند به صورت همکاری مشترک و در چهارچوب اهداف تعریف شده، همانند کشورهای پیشرفته و دمکراتیک با هم تعامل نمایند. این امر مخصوصاً برای آینده تحزب در ایران اهمیت اساسی دارد. چرا که آینده تحزب در ایران به امکاناتی بستگی دارد که گفتمان دمکراتیک جامعه‌ی مدنی برای فعال شدن اقشار و گروههای مختلف و نهادها و مؤسسات مدنی و مشارکت آنها در سیاست ایجاد می‌کند. جامعه ایران از حیث ساختاری تمایلات کثرتگرایانه‌ای دارد، یعنی می‌تواند نظامی چندحزبی تولید کند، لیکن تمایلات ساختاری تنها در پرتو گفتمانی مناسب فعال می‌شوند.

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 03:10 ق.ظ توسط : شاهو احمدیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿گفتگوی مارکس و باکونین درباره ی آنارشیسم
یکشنبه 8 آبان 1384

مقدمه

در تاریخ سوم نوامبر 1864، کارل مارکس و میخائیل باکونین برای آخرین بار در لندن ملاقات کردند . این ملاقات و گفتگوهای آن دو در منزل باکونین صورت گرفت . باکونین رهبر شناخته شده ی آشوبگرایان یا آنارشیست ها ی روسیه برای دیدار کوتاهی به لندن آمده بود و مارکس نیز در همین شهر به حالت تبعید به سر می برد. این دو بیست سال بود که با یکدیگر آشنا بودند ولی دوستی آنان چندان پایدار نبود و محتاطانه رفتار می کردند و رقابتی نیز برای رهبری بین الملل کارگران بین آن دو در گرفته بود . طرفداران مارکس اغلب در شمال و هواداران باکونین در جنوب اروپا بودند . با آنکه نظریات آنها درباره ی سوسیالیزم کاملا با یکدیگر متفاوت بود ، معذالک هر کدام دیگری را متحد بلقوه ای در نبرد بر علیه بورژوازی تلقی می کرد. در مواردی آن دو دشمن خونی یکدیگر بودند ولی از نظر هر دو، ملاقاتشان در لندن موفقیت آمیز بود .

باکونین _ مارکس عزیز، من می توانم چای و توتون تعارف کنم ، در غیر این صورت با کمال تاسف باید عرض کنم فعلا فقر دامنگیرم است و امکان پذیرایی و مهمان نوازی ، بسیار اندک.
مارکس _ من همیشه فقیرم باکونین و درباره ی فقر چیزی نیست که ندانم . بدترین مصیبت هاست .
باکونین _ بردگی بدترین مصیبت است و نه فقر . با یک فنجان چای چطوری؟ من همیشه آن را آماده دارم و این مستخدمه های انگلیسی بسیار مهربانند . به خاطر دارم هنگامی که در " پدینگتون گرین " زندگی می کردم یکی از همین مستخدمه ها به نام " گریس " که از آن همه فن حریف ها بود از صبح تا نیمه شب با آبجوش و قند دائمن از پله ها بالا و پایین می رفت .
مارکس _ بلی طبقه ی کارگر در انگلستان زندگی سخت و دشواری دارند و بایستی اولین گروهی باشند که انقلاب می کنند.
باکونین _ فکر می کنی آنها انقلاب می کنند ؟
مارکس _ بالاخره یا آنها یا المان ها .
باکونین _ آلمان ها هرگز به پا نمی خیزند و ترجیح می دهند که بمیرند ولی انقلاب نکنند.
مارکس _ مسئله خوی و طبع ملی نیست ، موضوع پیشرفت صنعتی است که در آن کارگران از موفقیت خود آگاهی می یابند .
باکونین _ در اینجا از چنین آگاهی خبری نیست . مستخدمه ای که ذکر خیرش را کردم کاملن مطیع و منزوی و تو سری خور بود و از اینکه او را چنین استثمار شده می دیدم ناراحت می شدم .
مارکس _ به نظر می رسد که خودت هم او را استثمار کرده ای .
باکونین _ لندن پر از استثمار و بهره کشی است و با اینکه این شهر بزرگ پر از بدبختی و زاغه هایی با خیابان های پست و تاریک است ، معذلک کسی هنوز به فکر سنگر بستن در انها نیست . در هر حال لندن جای یک سوسیالیست نیست .
مارکس _ ولی تنها جایی است که ما را می پذیرد . من پانزده سال است اینجا هستم .
باکونین _ متاسفم که تو هیچ وقت به دیدن من در " پدینگتون گرین " نیامدی . آنجا من کمی بیش از یکسال ماندم و دیروز که کارتت به دستم رسید ، به خاطر آوردم که از روزهای گذشته تا کنون ، دیداری به هم نداشته ایم . راستی بار آخر در 1848 با هم ملاقات کردیم ؟
مارکس _ من مجبور بودم که پاریس را در 1845 ترک کنم .
باکونین _ بلی به خاطر دارم . من تا سال 1847 در آنجا ماندم و یکسال پس از ملاقات ما در برلن و کمی پیش از شورش  "درسدن " به دست دشمن گرفتار شدم . انها مرا ده سال زندانی کرده و سپس به سیبری فرستادند ولی همانطور که میدانی از انجا فرار کردم و به لندن آمدم حالا هم سر پناهی برای زیستن در ایتالیا دارم و هفته دیگر به فلورانس می روم .
مارکس _ خوب، اقلن تو پیوسته در سفری .
باکونین _ مجبورم . من مانند تو یک انقلابی متشخص نیستم . سلاطین کشور های اروپا مرا آواره کرده اند .
مارکس _ همان سلاطین مرا نیز از چندین کشور بیرون انداخته اند . مضافن اینکه فقر نیز مرا خانه به دوش کرده است .
باکونین _ تهیدستی در مورد من هم صادق است . من همواره بی پولم و مجبورم از دوستان قرض کنم . تصور من بر این است که به جز ایام محبس ، بخش عمده ی زندگی خود را با قرض از این و آن سپری کرده ام و حالا هم که پنجاه سال دارم هرگز درباره ی پول فکر نمی کنم ، زیرا جنبه ی بورژوایی دارد .
مارکس _ اقلن خرج و بار خانواده ای بر دوشت نیست و از این جهت خوشبخت هستی .
باکونین _ لابد می دانی که من در لهستان ازدواج کردم ولی بچه نداریم . کمی چای بخور. یک روس بدون چای نمی تواند زندگی کند .

مارکس _ تو هم که یک روس تمام عیار هستی و در واقع یک اشرافزاده . لابد برای فردی چون تو باید مشکل باشد که در اذهان رنجبران رسوخ کنی .
باکونین _ خودت چی ، مارکس ؟ آیا تو فرزند یک قاضی بورژوای مرفه نیستی ؟ و یا زنت دختر بارون وستفالن خواهر وزیر کشور پروس نیست ؟ اصلن نمی توان تو را از یک خانواده معمولی به حساب آورد .

مارکس _ سوسیالیزم علاوه بر کارگران به روشنفکران نیز نیازمند است . ضمنن در شب های سر و بی خوابی تبعید ، طعم گرسنگی و ظلم و جور را چشیده ام .
باکونین _ شبهای زندانیان بلند تر و سرد تر است و من چنان به گرسنگی خو گرفته ام که حالا هم به ندرت آن را حس می کنم .
مارکس _ از زمانی که در لندن هستم در خانه های مفروش ارزان و بد قواره زندگی کرده ام . من مجبور بوده ام که پول قرض کرده و غذا را نسیه بخرم و سپس برای پرداخت صورت حساب ها لباسهایم را گرو بگذارم . بچه هایم عادت کرده اند که از پشت در به طلبکار ها بگویند که من در خانه نیستم .همه ی ما ، زنم ، من ، مستخدم پیرمان هنوز در دو اطاق زندگی می کنیم و یک تکه اثاث البیت تمیز و درست حسابی در آنجا پیدا نمی شود . من در روی همان میزی کار می کنم که زنم دوخت و دوز می کند و بچه ها به بازی مشغول می شوند . اغلب نیز ساعت ها بدون غذا یا روشنایی هستیم زیرا پولی برای خرید انها موجود نیست . مضافن اینکه زنم و بچه ها نیز اغلب بیمارند و نمی توانم آنها را نزد پزشک ببرم زیرا نه قادر به پرداخت اجرت معاینه پزشک هستم و نه خرید دارویی که تجویز می کند .
باکونین _ ولی مارکس عزیز، دوستان مهربانی مانند همکارت انگلس چرا کمک نمی کنند ؟
مارکس _ انگلس فوق العاده سخاوتمند است ولی همیشه قادر نیست که به من کمک کند. باور کن که هر نوع بدبختی بر سرم آمده و بزرگترین مصیبت نیز هشت سال پیش با مرگ پسرم " ادگار" که شش سالش بود به من روی اورد . " فرانسیس بیکن " معتقد است که افراد واقعن مهم آنقدر با جهان و طبیعت تماس دارند و به قدری مفتون و مجذوب چیزهاب مختلف هستند که هر فقدانی را به راحتی تحمل می کنند . من از این گروه افراد نیستم و مرگ پسرم چنان مرا آزرده ساخت که از در گذشت او ، امروز نیز مانند روز مرگش اندوهناک هستم .
باکونین _ اگر به پول احتیاج داری " الکساندر هرزن " فراوان دارد و من همیشه اول به او مراجعه می کنم و دلیلی نمی بینم که به تو نیز کمک نکند .
مارکس _ " هرزن " یک اصلاح طلب بورژوا و بسیار سطحی است و حاضر نیستم وقت خود را با چنین اشخاص سر کنم .
باکونین _ ولی اگر " هرزن " نبود من نمی توانستم یکی دو سال پیش اعلامیه ی کمونیست تو را به زبان روسی ترجمه کنم .
مارکس _ با اینکه در ترجمه تاخیر شد ولی برای آن سپاسگزارم . شاید به عنوان کار بعدی ترجمه کتاب فقر فلسفه را شروع کنی .
باکونین _ نه مارکس عزیز . آن را جزو آثار برتر تو نمی شمارم و به طور کلی در مورد " پیر ژوزف پرودون " بیش از حد بی انصافی و کم لطفی شده است .
مارکس _ این موضوع عمدی ست و غیر از این هم نباید انتظار داشت زیرا کتابی است در رد کتاب فلسفه فقر او .
باکونین _ نوعی مجادله با یک سوسیالیست دیگر است .
مارکس _ پرودون یک سوسیالیست نیست . او یک جاهل و خود آموخته از طبقات پایین است که تازه به دوران رسیده و پز خصایصی را می دهد که ندارد . فتاوی احمقانه او در باره ی علم واقعن غیر قابل تحمل است .
باکونین _ من قبول دارم که "پرودن" زیاد بارش نیست ولی او صدها بار بیش از سوسیالیست های بورژوا ، انقلابی است . او آنقدر شهامت دارد که بی دینی خود را اعلام کمد . به علاوه او مدافع رهایی از هر نوع سلطه است و می خواهد که سوسیالیسم از هر نوع قیود دولتی مبری باشد " پرودن" یک آنارشیست یا آشوبگر است و بدان نیز معترف است .
مارکس _ به عبارت دیگر آرمان های او شبیه توست .
باکونین _ تاثیر او در من هرگز عمیق نبوده است . او از شدت عمل خوشش نمی آید و انهدام را نوعی باز سازی تصور نمی کند . من یک انقلابی فعالم ولی " پرودن" مانند تو یک سوسیالیست نظریه پرداز است .

مارکس _ منظورت را از یک سوسیالیست نظریه پرداز نمی فهمم ولی به جرات می گویم که به اندازه ی تو یک انقلابی فعال هستم .
باکونین _ مارکس عزیز قصد بی احترامی نداشتم ، مضا فن اینکه به خاطر دارم به علت دوئل با هفت تیر از دانشگاه بن اخراج شدی و بنابر این برای انقلاب سرباز خوبی خواهی بود . به شرط آنکه بتوانیم تو را از کتابخانه موزه بریتانیا به پشت سنگرها بکشانیم . اگر از تو به عنوان یک سوسیالیست نظریه پرداز نام بردم منظورم این بود که تو هم مانند "پرودن" یک نظریه پردازی و من هرگز مانند تو یا او نمی توانم رساله های فلسفی بلند و کتب قطور بنویسم . توانایی من در حد یک جزوه است .
مارکس _ تو مرد تحصیل کرده ای هستی و نباید مانند " پرودن" عوام پسندانه بنویسی .
باکونین _ این درست است که پرودن یک روستا زاده و خود اموخته است و من فرزند یک ملاک ولی تصور می کنم آنچه منظور توست این است که من در دانشگاه برلن فلسفه هگل را خوانده ام .
مارکس _ بهترین تحصیلات را کرده ای و من از یک سوسیالیست با فرهنگی مثل تو بیش از این انتظار دارم که در سنگر ها تفنگ به دوش گرفته یا تالار اپرای " درسدن " را به آتش بکشد .
باکونین_ خجالت ام می دهی مارکس . من شخصن تالار اپرا را آتش نزدم  و مسلمن در " درسدن " قصد آشوب نداشتم . حقیقت امر را باید به خاطر داشته باشی این است که مجلس " ساکسون " رای بر تشکیل یک حکومت فدرال  در آلمان داد و چون شاه " ساکسون " با هر نوع اتحادی مخالف بود ، مجلس را منحل کرد . مردم که مورد توهین قرار گرفته بودند در ماه مه همان سال در خیابان های " درسدن " سنگر بستند و رهبران مجلس که بورژوا های آزادیخواه بودند ، وارد ساختمان شهرداری شده و حکومت موقت را اعلام کردند .
مارکس _ فکر نمی کنم برای شخصی چون تو که مخالف هر نوع حکومت است ، واقعه ی مسرت بخشی بوده باشد .
باکونین _ در هر حال مردم مسلح شده و بر علیه شاه شورش کردند . چون من هم در " درسدن " بودم خود را در اختیار انقلاب گذاردم . هرچه باشد آموزش نظامی داشتم و آزادیخواهان " ساکسون " هیچگونه دانشی درباره ی تسلیحات نداشتند و من با اتفاق چند افسر لهستانی ستاد فرماندهی نیروهای شورشی را تشکیل می دادیم .
مارکس _ سربازان خوش اقبالی بودید ، گو اینکه چندان برای تو خوش فرجام نبود .
باکونین _ حق با توست . چند روز بیشتر طول نکشید و شاه از پروسی ها قوای کمکی گرفت و ما مجبور به تخلیه " درسدن " شدیم . همان طور که گفتی برخی از یاران ما ، تالار اپرا را به آتش کشیدند ولی من معتقد بودم که بایستی ساختمان شهرداری را که که خودمان نیز در آن مستقر بودیم منفجر سازیم ولی لهستانی ها غیبشان زد و " مونر" نیز که از آخرین آزادیخواهان " ساکسون " بود تصمیم به انتقال حکومت به " شمنیتز " گرفته بود و من چون نتوانستم او را ترک کنم ، لذا مانند بره ای به مسلخ کشانده شدم . در " شمنیتز " شهردار ما را در رختخواب مان دستگیر کرد .
مارکس _ و بدین ترتیب روانه زندان شدی . به خاطر وحدت آلمان و به خاطر اینکه به زور می خواستی یک حکومت آزاد بورژوا تشکیل دهی . واقعن مسخره است .
باکونین _ امکان داشت که مرا به خاطر همین موضوع حتی اعدام کنند ولی حالا عاقل تر هستم و از محضر تو کسب فیض فراوان کرده ام . من در سال 1848 با تو مخالفت کردم ولی حالا می بینم که حق با تو بود . متاسفانه شعله های جنبش انقلابی اروپا مرا بیشتر متوجه نکات منفی انقلاب کرد تا نکات مثبت آن .
مارکس _ خوشحالم که این سالها مکاشفه و تفکر ثمر بخش بوده است .

باکونین _ با وجود این هنوز در یک مورد حق با من بود . من به عنوان یک نفر اسلاو آزادی و رهایی نژاد اسلاو را از زیر یوغ المان می خواستم و ان را از طریق انقلابی که به انهدام رژیم های فعلی روسیه ، اطیش ، پروس و ترکیه و تجدید سازمان مردم در یک محیط کاملن آزاد منجر می شد ، جستجو می کردم .
مارکس _ بنابر این هنوز درباره ی وحدت اسلاو می اندیشی و هنوز همان روس میهن پرستی هستی که در پاریس بودی .
باکونین _ منظورت از یک روس میهن پرست چیست ؟ آیا هنوز معتقدی که من جاسوس دولت روسیه هستم ؟
مارکس _ من هرگز چنین فکری نداشته ام و یکی از دلایل زیارت امروز تو این است که آثار باقی هر نوع شبهه ای را در مورد این سوء ظن نا خوش آیند ، پاک کنم .
باکونین _ ولی این داستان برای اولین بار در روزنامه " نئو اینشزایتونگ " که تو سر دبیرش بودی منتشر شد .

مارکس _ من قبلن این موضوع را شرح داده ام . داستان از اینجا آغاز شد که خبر نگار ما از پاریس گزارش داد که ژرژ ساند گفته است تو جاسوس روس هستی . بعدا ما تکذیب ژرژ ساند و خود تو را به طور کامل چاپ کردیم . ما کار دیگری جز این نمی توانستیم انجام دهیم . خود من هم تاسف خود را بارها اظهار داشته ام .
باکونین _ با آنکه می دانی از زندان اتریش به حبس مجرد در زندان روسیه منتقل و سپس به سیبری تبعید شدم ، معذالک این شایعه را هنوز نتوانسته ای از بین ببری . تو هرگز زندان نبوده ای و معنی زنده به گور شدن را نمی دانی . اینکه هر لحظه از روز و شب مجبوری به خود بگویی که من برده ام و هدر رفته ام . اینکه سرشار از شجاعت باشی و فداکاری برای آزادی باشی ولی همه عشق و علاقه خود را در یک چهار دیواری محبوس ببینی . این ها همه به قدر کافی ناراحت کنند است تا چه رسد به اینکه پس از آزادی متوجه شوی که برچسب جاسوسی برای خائنی که تو را محکوم کرده است به پیشانی توست .
مارکس _  ولی دیگر کسی آن داستان را باور نمی کند .
باکونین _ متاسفانه، در لندن دوباره همان شایعه پخش شده است و در یکی از روزنامه های " دنیس اورکهات " که از دوستان انگلیسی توست به چاپ رسیده است .
مارکس _ " اورکهات " ادم عجیبی است . به هر چه که منشا ترکی دارد عشق می ورزد و از هرچه روسی است بدش می آید . به طور کلی عقل اش پاره سنگ بر می دارد .
باکونین _ ولی تو برای روزنامه ی او مقاله می نویسی و در برنامه های او شرکت می کنی .
مارکس _ او یک آدم عجیب و غریب و دوست داشتنی است و چون در مورد " پالمرستون " با من هم عقیده بوده و یا بدان تظاهر می کند لذا امکاناتی برای انتشار نوشته هایم فراهم می سازد . در واقع نوعی تبلیغ است و مثل روزنامه ی " نیویورک تریبون " خیلی کم هم پول می دهد . در هر حال بگذار به تو اطمینان دهم که تجدید شایعه ی احمقانه ی جاسوسی برای روسیه مرا بیش از خودت ناراحت کرده است . امیدوارم به من اجازه دهی یکبار دیگر برای دخالتی که در پخش این شایعه داشته ام از تو پوزش بطلبم . هرگز از تاسف خوردن برای این مسئله باز نمانده ام .
باکونین _ البته عذر خواهی تو را می پذیرم مارکس .
مارکس _ ولی مسئله ای را بایستی صمیمانه با تو در میان گذارم ، این است که وحدت اسلاو را به نفع سوسیالیزم نمی دانم و فقط وسیله ای برای پیشرفت و افزایش قدرت روس در اروپا خواهد شد .
باکونین _ وحدت اسلاو از نوع دموکراتیک ان بخشی از جنبش آزادی بخش اروپاست .
مارکس _ مزخرف ، مزخرف .
باکونین _ مارکس عزیز ثابت کن که مزخرف است . چه دلایلی داری ؟

مارکس _ زمان مناسب برای وحدت اسلاو قرون هشت و نه بود که اسلاو ها جنوب اروپا ، تمام مجارستان و اتریش را در اشغال داشتند و ضمنن ترکیه ی آن زمان را نیز تهدید می کردند . اگر آنها نتوانستند در آن زمان از خود دفاع نموده و هنگامی که دشمنان آنها یعنی آلمان ها و مجار ها یکدیگر را قطعه قطعه می کردند ، استقلال یابند چگونه می توان انتظار داشت که پس از هزار سال بندگی و فقدان ملیت این عمل انجام شود ؟
تقریبا هر کشوری در اروپا از این اقلیت های عجیب و غریب و پسمانده ی گذشته دارد که توسط ملت های حاکم عقب رانده شده اند . لابد به خاطر داری که هگل آن ها را تفاله ی قومی می نامد .
باکونین _ بنابر این تو این مردم را کاملن پست و حقیر شمرده و حق حیات برایشان قایل نیستی .

مارکس _ من از زبان حق و حقوق چیزی سر در نمی آورم . وجود چنین مردمانی خود اعتراض به تاریخ است و به همین جهت آنها همیشه مرتجع اند . به گالها در اسپانیا ، هواداران بربون ها و یا به اتریش در سال 1848 نگاه کن . آنموقع چه کسانی انقلاب کردند ؟ آلمان ها و مجار ها و کدام مردم تسلیحات لازم را برای در هم شکستن انقلاب در اختیار مرتجعین اطریش گذاردند ؟ اسلاو ها ، اسلاو ها با ایتالیایی ها جنگیدند و به نام پادشاه " هایسبورگ " وین را تصرف کردند . قوای اسلاو ، هایسبورگ ها را بر اریکه ی قدرت نشانده است .
باکونین _ طبیعی است که در ارتش امپراطور ، اسلاو ها نیز شرکت دارند ولی باید بدانی که جنبش وحدت اسلاوها دموکراتیک بوده و مصمم است که با هاپسبورگ ها ، رومانف ها و هوهنزلرن ها به یک اندازه مخالفت کند .
مارکس _ بلی من اعلامیه های شما را خوانده ام و می دانم می خواهید چکار کنید .
باکونین _ بنابر این می دانی که چه گفته ام . از میان برداشتن کلیه مرزها ی تصنعی در اروپا و ایجاد مرزهایی که مبتنی بر خواسته ها و حاکمیت خود مردم است .
مارکس _ ظاهرن خیلی خوب است ولی مشکلات واقعی اجرای چنین برنامه ای را نادیده می گیری و آن مراتب متفاوت پیشرفت و تمدن مردم کشور ها ی مختلف اروپاست .
باکونین _ من همواره مشکلات را در مد نظر دارم و برای از میان برداشتن آن نیز پیشنهاد کرده ام که فدراسیونی از این کشور ها تشکیل شود . یک اسلاو با آلمانی یا مجار پدر کشتگی ندارد و ما بر اساس برادری ، برابری و آزادی ، دست اتحاد به سوی آنها دراز می کنیم .
مارکس _ ولی این ها همه حرف است و حقیقت چیز دیگری ست . واقعیت امر این است که به استثنای نژاد خودت و لهستانی ها و شاید اسلاو ها ی ترکیه ، سایر اسلاو ها مطلقن آینده ای ندارند زیرا فاقد شرایط تاریخی ، جغرافیایی ، اقتصادی ، سیاسی و صنعتی مورد نیاز استقلال بوده و ضمنن مدنیت ندارند .
باکونین _ و آلمان ها دارند . آیا فکر می کنی که تمدن بزرگتر آنها به آلمان ها اجازه می دهد که اروپا را تسخیر کرده و هر جنایتی را مرتکب شوند ؟
مارکس _ کدام جنایت ؟ تا کنون هر چه در تاریخ خوانده ام ، تنها جنایتی که آلمان ها و مجار ها نسبت به اسلاو ها روا داشته اند ، جلوگیری از ترک شدن انها بوده است . اگز این کشور های کوچک و پراکنده با یکدیگر بر علیه دشمن مشترک متحد نشده بودند چه بلایایی که بر سر آنها نمی آمد .
باکونین _ از آنها به عنوان متحدی دفاع نشده است ، بلکه تحقیر و استثمار شده اند .
مارکس _ ممکن است چند گل هم زیر پا پرپر شود ولی بدون زور و قاطعیت نیز هیچ چیز در تاریخ به دست نمی آید .
باکونین _ مثل همیشه مثل یک آلمانی واقعی صحبت می کنی .
مارکس _ بر عکس ، من همواره نسبت به تعصبات ملی آلمان مخالفت ورزیده ام . من همیشه گفته ام که المان نسبت به کشورهای  تاریخی بزرگ مانند انگلستان و فرانسه عقب افتاده است و چون نسبت به وطن خودم احساساتی نیستم لذا احساسات توهم آلود اسلاو ها را نیز نمی پذیرم .
باکونین _ شاید به همین دلیل از جنگ پروس و دانمارک جانبداری کردی .
مارکس _ من به همان دلیل که جنگ فرانسویان را در الجزیره تایید کردم ، از جنگ پروس بر علیه دانمارک پشتیبانی نمودم . گسترش توسعه صنعتی ظهور سوسیالیسم را تسریع می کند .
باکونین _ نظر من درباره ی آلمان نظری ست که ولتر درباره ی خدا داشت . یعنی اگر وجود نداشت ، می بایستی آن را اختراع کنیم . برای زنده نگه داشتن وحدت اسلاو ها ، هیچ چیز موثر تر از نفرت از آلمان ها نیست .
مارکس _ این خود دلیل دیگری ست که وحدت اسلاو مورد نظر تو ، مرتجعانه است . زیرا به جای نفرت از دشمنان واقعی آنها یعنی بورژوازی به مردم می اموزد که از آلمان ها متنفر شوند .
باکونین _ این دو دست در دست هم پیش می روند و این هم مدلل پیشرفتی است که نسبت به میهن پرستی خام و نپخته ی دوران جوانی در من حاصل شده است . نظر فعلی من این است که اگر اکثریت مردم از آموزش و پرورش ، نان و ایام فراغت محروم باشند برای آنها آزادی دروغی بیش نیست .
مارکس _ من تور ا همان طور که می دانی دوست خود می دانم و از اینکه تو را یک سوسیالیسم بشمارم لحظه ای درنگ نمی کنم. علی رغم ...
باکونین _ علی رغم چه ؟


مارکس _ اینکه به سیاست علاقه مند نیستی .
با کونین _ من مسلمن به مجلس ، احزاب ، مجلس های موسسان و یا این قبیل نهاد های نمایندگان مردم علاقه مند نیستم . بشریت در جستجوی دنیای الهام بخش تری است . دنیایی جدید ، بدون قانون و بدون حکومت ها .
مارکس _ یعنی آنارشیسم یا آشوب طلبی .
باکونین _ بلی ، آشوب طلبی ، ما باید کلیه نظام های سیاسی و اخلاقی امروز جامعه را از صدر تا ذیل به هم ریزیم . تغییر نهاد های موجود دردی را دوا نمی کند .
مارکس _ من آرزوی دگرگونی آنها را ندارم و فقط می گویم که کارگران باید آنها را در اختیار گرفته و سپس متحول سازند .
باکونین _ آنها بایستی به کل محو شوند ، دولت ، غرایز ، اراده و استعداد ما را تباه می کند و اولین اصل هر سوسیالیسم واقعی بر اندازی جامعه است .

مارکس _ البته تعریف عجیب و غریبی از سوسیالیسم است .
باکونین _ من علاقه ای به تعاریف نداریم و از این جهت با تو فرق می کنم . من معتقد نیستم که یک نظام آماده و حاضری می تواند نجات بخش دنیا باشد . من نظامی هنوز ندارم و جستجوگر ام . من به غریزه بیش از اندیشه اعتقاد دارم .
مارکس _ ولی بدون یک برنامه نمی توانی یک سوسیالیست باشی .
باکونین _ البته که برنامه ای دارم و اگر علاقه مندی که نکته به نکته برایت شرح دهم ، برنامه ی خود را برایت می گویم . اول ، هر نوع قوانین و مقررات مصنوع بشر را کنار می گذارم .
مارکس _ ولی بدون قانون که نمی شود . زیرا عالم وجود نیز قوانین خود را دارد .
باکونین _ البته که قوانین طبیعت را نمی توان کنار گذارد . ضمنن با تو نیز موافقم که بشر می تواند با آگاهی و درک قوانین طبیعت که حاکم بر عالم وجود است ، آزادی بیشتری به دست آورد . بشر از طبیعت نمی تواند فرار کند و سعی در چنین کاری عبث و بیهوده است ولی آنچه من پیشنهاد کردم ملغی ساختن کلیه ی قوانین ساخته و پرداخته دست انسان ، مانند قوانین سیاسی و قضایی است .
مارکس _ جدن فکر می کنی که جامعه نباید هیچ قانونی را به افراد خود تحمیل کند ؟
باکونین _ جامعه نباید نیاز به تحمیل قانون داشته باشد . انسان یک موجود اجتماعی است و خارج از ان یک جانور وحشی است یا یک قدیس . البته در جوامع سرمایه داری که رقابت و مالکیت وجود داشته و افراد رو در روی هم قرار می گیرند به قوانینی نیازمندیم . بدیم علت بدون سوسیالیسم ، آزادی امکان پذیر نیست .
مارکس _ من هرگز سوسیالیسم را بدون آزادی تایید نمی کنم .
باکونین _ ولی مارکس عزیز تو این کار را کرده ای ، زیرا خواهان دیکتاتوری رنجبران هستی .
مارکس _ دیکتاتوری رنجبران نیز جزیی از فرآیند آزاد سازیست .

باکونین _ وقتی از آزادی سخن می گویم ، در مخیله خود تنها نوع آزادی را که سزاوار این نام است ، در مد نظر دارم . آزادی ای که در ان استعداد های فکری ، معنوی و مادی که در نهاد هر انسان است پرورش کامل یابد . آزادی ای که هیچ محدودیتی را به جز آنچه طبیعت انسان ترسیم می کند نمی پذیرد و بالاخره غرض از آزادی ، آزادی ست که به جای اینکه آزادی دیگران آن را محدود سازد با آزادی همگان تایید و گسترده می شود . من فکر آزادی را می کنم که بر نیروی توحش و اصول مرجعیت پیروز می شود .

مارکس _ حرف هایت را شنیدم ولی نمی دانم آنها را چگونه معنی کنم . فقط نکته ای را تذکر می دهم و ان اینکه بدون پذیرش اصل مرجعیت ، کمکی به ظهور سوسیالیسم نکرده و یا دستاوردی در سیاست نصیب نخواهد شد .
باکونین _ سوسیالیسم به اصل انضباط نیازمند است و نه مرجعیت . این انضباط هم نه از خارج بلکه از طریق انضباط فردی و دلبخواهی که هیچگونه مغایرتی نیز با اصل آزادی ندارد ، ایجاد می شود .
مارکس _ به نظر می رسد از تجارب خود در مورد آشوب ها چیزی یاد نگرفته ای . چنین جنبش هایی بدون اصل مرجعیت پا نمی گیرند . حتی در ارتش آنارشیسم نیز به افسران نیازمندیم .
باکونین _ این بدیهی است که به هنگام جنگ ، وظایف و نقش ها به نسبت لیاقت افراد که در معرض ارزیابی و قضاوت کل جنبش است ، بین آنها تقسیم می شود . برخی از افراد فرمان می دهند و برخی فرمان می برند ولی هیچ وظیفه ای تثبیت نشده و ابدی نمی گردد . سلسله مراتب وجود ندارد و رهبر امروز ، ممکن است زیردست ِ فردا شود .هیچ کس نسبت به دیگری ارتقا مقام نمی یابد و اگر موقتن هم لازم باشد بعدن به جای نخست بر می گردد . مانند موج های دریا که بالاخره به مرز ستایش انگیز برابری می رسند .
مارکس _ بسیار خوب باکونین ، اگر تو به وجود رهبری و فرماندهی در نبرد معترفی ، در این صورت اختلافی نداریم . من خودم همیشه گفته ام که دیکتاتوری رنجبران فقط در مراحل اولیه ی سوسیالیسم مورد نیاز است و به مجرد آنکه جامعه بدون طبقه پا گیرد ، نیازی به دولت نیست و به قول همکارم انگلس ، دولت گورش را گم می کند .
باکونین _ در اعلامیه ی کمونیستی که تو انگلس نوشته اید از زوال خبری نیست ، در هر حال جزوه ی فوق العاده ای است و اگر آن را تحسین نمی کردم به روسی ترجمه نمی کردم . بدیهی است  این حقیقت به جای خود باقی است که از ده نکته ای که به عنوان برنامه سوسیالیستی در آن جزوه ذکر کرده ای ، 9 مورد موجبات بزرگتر شدن دولت را فراهم ساخته و در این برنامه ها دولت مالک وسایل تولید بوده ، بازرگانی و بانکداری را کنترل کرده ، کار را اجباری نموده ، مالیات ها را جمع آوری و زمین ها را به انحصار خود در آورده و ارتباطات و مخابرات را نیز در ید خود داشته و مدارس و دانشگاه ها را نیز اداره می کند .
مارکس _ اگر از این برنامه خوشت نمی آید ، سوسیالیسم ار نیز دوست نداری .
باکونین _ ولی اینکه سوسیالیزم نیست ، بلکه شکل متعالی دولت گرایی است که اینقدر مورد نظر آلمان ها نیز می باشد .سوسیالیسم عبارت است از اداره ی صنعت و کشاورزی توسط خود کارگران .
مارکس _ یک دولت سوسیالیستی ، دولت کارگران است ولی اداره ی آنها غیر مستقیم می باشد .
باکونین _ ولی این خود نمونه بارزی از توهم در نظام دموکراسی بورژواهاست که خیال می کنند مردم می توانند دولت را کنترل کنند . بر عکس در عمل این دولت است که مردم را اداره می کند و هرچه قدرتمند تر باشد ، سلطه ی آن خرد کننده تر است . نگاهی به وقایع آلمان بکن . هرچه دولت بیشتر رشد کرده ، کلیه فساد ناشی از تمرکز قدرت به افراد جامعه ای که شاید صادق ترین در دنیا بودند گسترش یافته . مضافن اینکه انحصار های سرمایه داری نیز متناسب با سرعت رشد دولت ، بزرگ شده است .
مارکس _ رشد انحصار های سرمایه داری راه را برای ظهور سوسیالیسم هموار می سازد . علت اینکه روسیه تا این حد از سوسیالیسم فاصله دارد این است که تازه دارد از فئودالیسم خارج می شود .
باکونین _ مارکس عزیز ، مردم روسیه بیش از تصور تو به سوسیالیسم نزدیک اند . دهاقین روسی سنت انقلابی از آن خود داشته و بایستی نقش عمده ای در آزاد سازی و رهایی بشر ایفا کنند . انقلاب روسی در کلیه ی ویژگی های مردم آن سامان ریشه دارد . در قرن هفده روستاییان جنوب شرقی به پا خاستند و در قرن 18 نیز پوکاچف شورش دهاقین را در حوزه ولگا به مدت دوسال رهبری نمود . روسها دست از آشوب نمی کنند و معتقدند که نهال پیشرفت بش با خون انسان آبیاری شده است . از بازی با آتش هم دست نمی کشند همچنانکه  به آتش کشیدن مسکو به قصد شکست ناپلون یک پدیده ی کاملن روسی بود . در چنین شعله هایی نژاد بشر از قید بندگی  رهایی می یابد .
مارکس _ بسیار مهیج شد ، ولی واقعیت امر این است که سوسیالیسم بستگی به پیدایش رنجبران خودآگاه دارد که فقط در کشور های صنعتی مانند انگلستان ، المان و فرانسه وجود دارند . در مقام مقایسه با سایر طبقات اجتماعی ، جامعه روستایی کمترین تشکل و امادگی را برای انقلاب دارند . روستاییان حتی از اراذل و اوباش شهر های نیز عقب افتاده تر بوده و مانند بربر ها یا انسان های غار نشین هستند .
باکونین _ این نشان می دهد که چقدر با هم اختلاف نظر داریم . از نظر من گل سر سبد رنجبران در قشر کارگران و صنعتگران ماهر کارخانه جات که از نظر بینش سیاسی نیز نیمه بورژوا هستند خلاصه نمی شود . من چنین افراد را در جنبش های نوین دیده ام و به تو اطمینان می دهم که با انواع  تعصبات اجتماعی و خواسته های و اطوار طبقه ی متوسط آراسته اند . صنعتگران ماهر کمتر از همه کارگران سوسیالیست هستند و به اعتقاد من گل سر سبد رنجبران ، توده های بی سواد و محروم و پر جوش و خروش جامعه هستند که تو آنها را به عنوان روستاییان و اراذل و اوباش تلقی می کنی .
مارکس_ مسلمن به مفهوم واقعی رنجبران پی نبرده ای . رنجبران ، بی چیزان و فقرا نیستند . در تاریخ همواره افراد فقیر وجود داشته اند ولی رنجبران پدیده ای جدید در تاریخ است . فقر با جوش و خروش افراد نیست که آنها را رنجبر می کند بلکه تنفر و خشم آنها نسبت به بورژوازی و شجاعت ، استقامت و عزم جزم آنها برای خاتمه دادن به چنین وضع است . رنجبر هنگامی به وجود می آید که این خشم درون و خود اگاهی از طبقه اجتماعی بر فقر افزوده می شود . رنجبران طبقه ای با هدف های انقلابی هستند که هدف آنها از بین بردن کلمه طبقه ی اجتماعی است . طبقه ای که تا همه ی انسان ها را آزاد نسازد خود نمی تواند آزاد باشد .
باکونین _ ولی دولت سوسیالیستی تو طبقات را از بین نمی برد بلکه دو گروه حاکم و محکوم ایجاد می کند و حکومتی که به وجود می آید در امور مردم دخالت بیشتر می کند . در یک طرف روشنفکران دست چپی و مستبد ، متکبر و مغرور تحت لوای اگاهی فرمان می دهند و در سوی دیگر توده های جاهل اطاعت می کنند .
مارکس _ قانونگزاران و مدیران دولت سوسیالیستی برگزیدگان مردم خواهند بود .

باکونین _ این هم از آن توهمات است که حکومتی ناشی از انتخابات عمومی را مبین اراده و خواست مردم بدانیم . حتی ژان ژاک روسو نیز به پوچی این اندیشه پی برد .
هدف ها و مقاصد غریزی نخبگان حاکم همواره بر علیه مقاصد غریزی مردم عادی است و به علت پایگاه رفیعشان بعید به نظر می رسد که مانند یک مدیر مدرسه یا مربی رفتار نکنند .
مارکس _ دموکراسی لیبرال هرگز نمی تواند کاری از پیش ببرد زیرا نهاد های سیاسی همواره تحت تاثیر و نفوذ قدرت مالی بورژوازی هستند .
باکونین _ دموکراسی سوسیالیستی را نیز فشار های دیگر منحرف و آلوده می کنند . مجلسی منحصرا مرکب از کارگران ، همان کارگران سوسیالیست سر سخت امروز ، شبانه به مجلس اعیان و اشراف تبدیل می شود . همیشه هم اینطور بوده است . شما افرادی را که طالب تحولات بنیادی و اساسی هستند در مسند قدرت قرار دهید ، آنها محافظه کار می شوند .
مارکس _ دلایلی برای این کار وجود دارد .
باکونین _ مهمترین دلیل این است که یک دولت دموکراتیک خود نوعی تناقض است زیرا دولت ، حاکمیت و مرجعیت و قدرت داشته و موحد نابرابری ست . از طرفی دموکراسی مظهر برابری و مساوات است . بنابر این دولت و دموکراسی با هم نمی توانند وجود داشته باشند . " پرودون " چه خوش گفته است که آرای عمومی ضد انقلابی است .
مارکس _ این فقط نیمی از واقعیت و از تراوشات بینش روزنامه نگارانه ی " پرودون" . بدیهی است این یک حقیقت است که معمولن کارگران به علت فشار فقر به راحتی تحت تاثیر تبلیغات بورژوازی قرار گرفته و از آرای آنها سو استفاده می شود . ولی از آرای عمومی برای مقاصد سوسیلیستی نیز می توان استفاده نمود . ما می توانیم با ورود خود به گود سیاست ، آنچه را که فقط به ظاهر دموکراتیک است ، در باطن نیز دموکراتیک سازیم . در هر حال از طریق مجلس می توان بخشی از مقاصد خودمان را عمل کنیم .
باکونین _ هیچ دولتی حتی سرخ ترین جمهوری ها ، آزادی مورد نظر را به مردم نمی دهند و هر دولیت که شامل دولت سوسیالیستی تو نیز هست بر مبنای زور است .
مارکس _ جایگزین زور چیست ؟

باکونین _ روشنگری و تنویر افکار .

مارکس _ ولی مردم روشن نیستند .
باکونین _ می توان آنها را آموزش داد .
مارکس _ اگر دولت این کار را نکند ، چه کسی آنها را آموزش می دهد .

باکونین _ جامعه ، خودش خود را آموزش می دهد . متاسفانه حکومت های جهان ، مردم را در چنان جهالتی نگه داشته اند که نه تنها برای کودکان بلکه برای همه ی مردم بایستی مدارسی ایجاد نمود . این مدارس باید از هر نوع اصل مرجعیت منزوی باشد . این مدارس شکل متعارفی نخواهد داشت و شاگردان با تجربه در همان زمان که مشغول فراگیری هستند به معلمین خود نیز خواهند آموخت . بدین ترتیب نوعی ارتباط فکری بین آنها برقرار می شود .
مارکس _ بسیار خوب اقلن به وجود دو گروه معلم و متعلم اعتراف می کنی . پس ازپیدایش جامعه سوسیالیستی من شخصن مشکلی به نام آموزش و پرورش نمی بینم .
باکونین _ بلی ، اولین مسئله ، استقلال و آزادی اقتصادی ست و بقیه به دنبال آن خواهد آمد .
مارکس _ ولی همینطوری و به خودی خود به دنبال نخواهد آمد مگر اینکه دولت سوسیالیستی آن را تامین کند و در این مورد نیز دلایل تاریخی وجود دارند . با سواد ترین مردم اروپای امروز یعنی فرانسوی ها و آلمانها ، تعلیم و تربیت خود را مدیون یک نظام دولتی آموزش و پرورش عمومی می دانند . در کشور هایی که دولت مدرسه نمی سازد ، بی سوادی مردم یاس آور است .
باکونین _ مدارس و دانشگاه های معروف انگلستان تحت کنترل دولت نیستند .
مارکس _ ولی تحت سیطره ی کلیسای انگلستان هستند که بدتر بوده و در هر حال جزئی از دولت است .
باکونین _ دانشکده های دانشگاه های کمبریج و آکسفورد را مجامعی مستقل و قایم به ذات از دانشمندان اداره می کنند .
مارکس _ از نحوه ی زندگی انگلیسی زیاد مطلع نیستی . قوانین مجلس هر دو دانشگاه آکسفورد و کمبریج را تغییر بنیادی داد و برای جلوگیری از جمود فکر کامل آنها دولت مجبور به مداخله شد .
باکونین _ ولی وجود این دانشگاه ها حاکی از آن است که دانشمندان می توانند دانشکده های خود را اداره نمایند و دلیلی وجود ندارد که چرا کارگران کارخانجات و مزارع خود را به همن ترتیب اداره نکنند .
مارکس _ بدون شک روزی چنین چیز هایی واقعیت پیدا خواهند کرد ولی در این برهه از زمان یک دولت کارگری بایستی جایگزین بورژواها گردد تا نظام بهتری فراهم آید .
باکونین _ در این مورد با تو مخالف ام . تو معتقدی که کارگران را برای تصاحب دولت باید تشکل داد ولی من همین تشکل را به منظور از بین بردن دولت و اگر مودبانه بگویم ، تصفیه ی دولت می خواهم . تو می خواهی از نهاد ها و تشکیلات سیاسی استفاده کنی ولی من می خواهم که مردم به خودی خود و آزادانه ، تشکل و اتحاد یابند .
مارکس _ منظورت از تشکل خود به خودی چیست ؟
باکونین _ وجود کار ، خود سازمان بخش است . بدین ترتیب که اتحادیه ها و مجامع تولیدی مناطق مختلف بر اساس همیاری به یکدیگر ملحق شده و به نوبه خود واحد های بزرگتر را ایجاد خواهند کرد . البته منشا و خاستگاه قدرت همیشه از پایین خواهد بود .
مارکس _ چنین طرح هایی کاملن غیر واقعی بوده و تفاوتی با اندیشه های سوسیالیست های خیال پرداز ندارد . همه ی آنها احمقند و متاسفانه بدون زیان نیز نیستند ، زیرا مفاهیم مجعولی از سوسیالیسم را شایع می سازند که ممکن است جایگزین مفاهیم راستین گردد . از طرفی با منحرف ساختن افکار از جنگ طبقاتی تاثیر محافظه کارانه و مرتجعانه دارند .
باکونین _ این تهمت را نمی توان به من زد که من توجه مردم را از نبرد طبقاتی و عاجل منحرف می کنم . مضافن اینکه من هم مثل تو معتقدم که در دنیا فقط دو حزب انقلاب و ارتجاع وجود دارد . سوسیالیست های آرام با جوامع اشتراکی و دهکده های نمونه شان به حزب ارتجاع تعلق دارند . دیگر حزب انقلاب که متاسفانه به دو گروه تقسیم می شوند ، یکی پرچمدار سوسیالیسم دولتی است که تو نماینده آنی و دیگر سوسیالیست های آزادیخواه که من یکی از آنانم . بدیهی است که طرفداران تو بیشتر در آلمان و انگلستانند ولی سوسیالیست های ایتالیا و اسپانیا همگی آزادیخواه هستند . حال باید دید که در جنبش های جهانی کارگران کدام گروه پیروز می شوند .
مارکس _ امیدوارم گروه سوسیالیست های اصیل و نه آشوب طلبان .
باکونین _ تو گروه خود را اصیل می شماری زیرا در مورد استبداد عامه پسند ، خود را دلخوش می داری و نمی دانی که مانند هر دولت دیگر ، بردگی به ارمغان می آورد .
مارکس _ این تصور غلط توست زیرا دولت همیشه وسیله ظلم بوده است ولی آیا نوع متفاوتی از دولت امکان پذیر نیست ؟

باکونین _ البته می توانم یک دولت کاملن متفاوتی تصور کنم که نمی توان ان را دولت نامید . چیزی در ردیف آنچه " پرودون " پیشنهاد کرده است : نوعی دفتر کار یا دفتر مرکزی در خدمت جامعه .
مارکس _ شاید در نهایت امر این تنهای چیزیست که هر جامعه ی سوسیالیستی خواهد داشت . زمانی می رسد که حکومت بر مردم جای خود را به داره ی امور خواهد داد ولی پیش از اینکه دولت از بین برود ، بایستی بزرگ شود .
باکونین _ تناقض و تضاد را توامان دارد .
مارکس _ فرض که چنین است . فلسفه هگل را هر دو خوانده ایم . می دانی که منطق تاریخ ، منطق تضاد هاست . هر چه را که تصدیق و تایید می کنیم ، انکار و نفی نیز می نماییم .
باکونین _ بحث خوبی در فلسفه ی هگل است و نه تاریخ . هر گز نمی توان دولت را با بزرگتر کردن آن ، از بین برد . من مرید تو هستم و هرچه بیشتر از سن ام می گذرد اعتماد من به تو که انقلاب اقتصادی را برگزیدی و دیگران را نیز به دنبال خود کشیدی ، بیشتر می شود ولی هرگز با پیشنهادات سلطه گرانه ی تو ، نه موافقم و نه از آن سر در می آورم .
مارکس _ اگر تو آشوب طلب و انارشیست هستی ، مرید من نمی توانی باشی و شاید بهتر است که اشتباهات تو را بر شمارم . اول اینکه تو از اصل مرجعیت چنان صحبت می کنی که انگار در هر زمان و مکان ، نادرست و غلط است . چنین برداشتی بسیار سطحی است . ما در عصر صنعتی زندگی می کنیم و کارخانه هایی که صد ها کارگر بر کار ماشین آلات پیچیده نظارت دارند . جایگزین کارگاه های کارگاه های تولید کنندگان انفرادی شده است . حتی کشاورزی نیز در حال ماشینی شدن است و کارگروهی جای کار فردی را می گیرد . کار گروهی مستلزم سازمان است و سازمان مرجعیت می طلبد . در قرون وسطا هر صنعتگر می توانست ارباب خود باشد ولی در دنیای جدید

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ توسط : شاهو احمدیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿گفتگوی مارکس و باکونین درباره ی آنارشیسم
یکشنبه 8 آبان 1384

مقدمه

در تاریخ سوم نوامبر 1864، کارل مارکس و میخائیل باکونین برای آخرین بار در لندن ملاقات کردند . این ملاقات و گفتگوهای آن دو در منزل باکونین صورت گرفت . باکونین رهبر شناخته شده ی آشوبگرایان یا آنارشیست ها ی روسیه برای دیدار کوتاهی به لندن آمده بود و مارکس نیز در همین شهر به حالت تبعید به سر می برد. این دو بیست سال بود که با یکدیگر آشنا بودند ولی دوستی آنان چندان پایدار نبود و محتاطانه رفتار می کردند و رقابتی نیز برای رهبری بین الملل کارگران بین آن دو در گرفته بود . طرفداران مارکس اغلب در شمال و هواداران باکونین در جنوب اروپا بودند . با آنکه نظریات آنها درباره ی سوسیالیزم کاملا با یکدیگر متفاوت بود ، معذالک هر کدام دیگری را متحد بلقوه ای در نبرد بر علیه بورژوازی تلقی می کرد. در مواردی آن دو دشمن خونی یکدیگر بودند ولی از نظر هر دو، ملاقاتشان در لندن موفقیت آمیز بود .

باکونین _ مارکس عزیز، من می توانم چای و توتون تعارف کنم ، در غیر این صورت با کمال تاسف باید عرض کنم فعلا فقر دامنگیرم است و امکان پذیرایی و مهمان نوازی ، بسیار اندک.
مارکس _ من همیشه فقیرم باکونین و درباره ی فقر چیزی نیست که ندانم . بدترین مصیبت هاست .
باکونین _ بردگی بدترین مصیبت است و نه فقر . با یک فنجان چای چطوری؟ من همیشه آن را آماده دارم و این مستخدمه های انگلیسی بسیار مهربانند . به خاطر دارم هنگامی که در " پدینگتون گرین " زندگی می کردم یکی از همین مستخدمه ها به نام " گریس " که از آن همه فن حریف ها بود از صبح تا نیمه شب با آبجوش و قند دائمن از پله ها بالا و پایین می رفت .
مارکس _ بلی طبقه ی کارگر در انگلستان زندگی سخت و دشواری دارند و بایستی اولین گروهی باشند که انقلاب می کنند.
باکونین _ فکر می کنی آنها انقلاب می کنند ؟
مارکس _ بالاخره یا آنها یا المان ها .
باکونین _ آلمان ها هرگز به پا نمی خیزند و ترجیح می دهند که بمیرند ولی انقلاب نکنند.
مارکس _ مسئله خوی و طبع ملی نیست ، موضوع پیشرفت صنعتی است که در آن کارگران از موفقیت خود آگاهی می یابند .
باکونین _ در اینجا از چنین آگاهی خبری نیست . مستخدمه ای که ذکر خیرش را کردم کاملن مطیع و منزوی و تو سری خور بود و از اینکه او را چنین استثمار شده می دیدم ناراحت می شدم .
مارکس _ به نظر می رسد که خودت هم او را استثمار کرده ای .
باکونین _ لندن پر از استثمار و بهره کشی است و با اینکه این شهر بزرگ پر از بدبختی و زاغه هایی با خیابان های پست و تاریک است ، معذلک کسی هنوز به فکر سنگر بستن در انها نیست . در هر حال لندن جای یک سوسیالیست نیست .
مارکس _ ولی تنها جایی است که ما را می پذیرد . من پانزده سال است اینجا هستم .
باکونین _ متاسفم که تو هیچ وقت به دیدن من در " پدینگتون گرین " نیامدی . آنجا من کمی بیش از یکسال ماندم و دیروز که کارتت به دستم رسید ، به خاطر آوردم که از روزهای گذشته تا کنون ، دیداری به هم نداشته ایم . راستی بار آخر در 1848 با هم ملاقات کردیم ؟
مارکس _ من مجبور بودم که پاریس را در 1845 ترک کنم .
باکونین _ بلی به خاطر دارم . من تا سال 1847 در آنجا ماندم و یکسال پس از ملاقات ما در برلن و کمی پیش از شورش  "درسدن " به دست دشمن گرفتار شدم . انها مرا ده سال زندانی کرده و سپس به سیبری فرستادند ولی همانطور که میدانی از انجا فرار کردم و به لندن آمدم حالا هم سر پناهی برای زیستن در ایتالیا دارم و هفته دیگر به فلورانس می روم .
مارکس _ خوب، اقلن تو پیوسته در سفری .
باکونین _ مجبورم . من مانند تو یک انقلابی متشخص نیستم . سلاطین کشور های اروپا مرا آواره کرده اند .
مارکس _ همان سلاطین مرا نیز از چندین کشور بیرون انداخته اند . مضافن اینکه فقر نیز مرا خانه به دوش کرده است .
باکونین _ تهیدستی در مورد من هم صادق است . من همواره بی پولم و مجبورم از دوستان قرض کنم . تصور من بر این است که به جز ایام محبس ، بخش عمده ی زندگی خود را با قرض از این و آن سپری کرده ام و حالا هم که پنجاه سال دارم هرگز درباره ی پول فکر نمی کنم ، زیرا جنبه ی بورژوایی دارد .
مارکس _ اقلن خرج و بار خانواده ای بر دوشت نیست و از این جهت خوشبخت هستی .
باکونین _ لابد می دانی که من در لهستان ازدواج کردم ولی بچه نداریم . کمی چای بخور. یک روس بدون چای نمی تواند زندگی کند .

مارکس _ تو هم که یک روس تمام عیار هستی و در واقع یک اشرافزاده . لابد برای فردی چون تو باید مشکل باشد که در اذهان رنجبران رسوخ کنی .
باکونین _ خودت چی ، مارکس ؟ آیا تو فرزند یک قاضی بورژوای مرفه نیستی ؟ و یا زنت دختر بارون وستفالن خواهر وزیر کشور پروس نیست ؟ اصلن نمی توان تو را از یک خانواده معمولی به حساب آورد .

مارکس _ سوسیالیزم علاوه بر کارگران به روشنفکران نیز نیازمند است . ضمنن در شب های سر و بی خوابی تبعید ، طعم گرسنگی و ظلم و جور را چشیده ام .
باکونین _ شبهای زندانیان بلند تر و سرد تر است و من چنان به گرسنگی خو گرفته ام که حالا هم به ندرت آن را حس می کنم .
مارکس _ از زمانی که در لندن هستم در خانه های مفروش ارزان و بد قواره زندگی کرده ام . من مجبور بوده ام که پول قرض کرده و غذا را نسیه بخرم و سپس برای پرداخت صورت حساب ها لباسهایم را گرو بگذارم . بچه هایم عادت کرده اند که از پشت در به طلبکار ها بگویند که من در خانه نیستم .همه ی ما ، زنم ، من ، مستخدم پیرمان هنوز در دو اطاق زندگی می کنیم و یک تکه اثاث البیت تمیز و درست حسابی در آنجا پیدا نمی شود . من در روی همان میزی کار می کنم که زنم دوخت و دوز می کند و بچه ها به بازی مشغول می شوند . اغلب نیز ساعت ها بدون غذا یا روشنایی هستیم زیرا پولی برای خرید انها موجود نیست . مضافن اینکه زنم و بچه ها نیز اغلب بیمارند و نمی توانم آنها را نزد پزشک ببرم زیرا نه قادر به پرداخت اجرت معاینه پزشک هستم و نه خرید دارویی که تجویز می کند .
باکونین _ ولی مارکس عزیز، دوستان مهربانی مانند همکارت انگلس چرا کمک نمی کنند ؟
مارکس _ انگلس فوق العاده سخاوتمند است ولی همیشه قادر نیست که به من کمک کند. باور کن که هر نوع بدبختی بر سرم آمده و بزرگترین مصیبت نیز هشت سال پیش با مرگ پسرم " ادگار" که شش سالش بود به من روی اورد . " فرانسیس بیکن " معتقد است که افراد واقعن مهم آنقدر با جهان و طبیعت تماس دارند و به قدری مفتون و مجذوب چیزهاب مختلف هستند که هر فقدانی را به راحتی تحمل می کنند . من از این گروه افراد نیستم و مرگ پسرم چنان مرا آزرده ساخت که از در گذشت او ، امروز نیز مانند روز مرگش اندوهناک هستم .
باکونین _ اگر به پول احتیاج داری " الکساندر هرزن " فراوان دارد و من همیشه اول به او مراجعه می کنم و دلیلی نمی بینم که به تو نیز کمک نکند .
مارکس _ " هرزن " یک اصلاح طلب بورژوا و بسیار سطحی است و حاضر نیستم وقت خود را با چنین اشخاص سر کنم .
باکونین _ ولی اگر " هرزن " نبود من نمی توانستم یکی دو سال پیش اعلامیه ی کمونیست تو را به زبان روسی ترجمه کنم .
مارکس _ با اینکه در ترجمه تاخیر شد ولی برای آن سپاسگزارم . شاید به عنوان کار بعدی ترجمه کتاب فقر فلسفه را شروع کنی .
باکونین _ نه مارکس عزیز . آن را جزو آثار برتر تو نمی شمارم و به طور کلی در مورد " پیر ژوزف پرودون " بیش از حد بی انصافی و کم لطفی شده است .
مارکس _ این موضوع عمدی ست و غیر از این هم نباید انتظار داشت زیرا کتابی است در رد کتاب فلسفه فقر او .
باکونین _ نوعی مجادله با یک سوسیالیست دیگر است .
مارکس _ پرودون یک سوسیالیست نیست . او یک جاهل و خود آموخته از طبقات پایین است که تازه به دوران رسیده و پز خصایصی را می دهد که ندارد . فتاوی احمقانه او در باره ی علم واقعن غیر قابل تحمل است .
باکونین _ من قبول دارم که "پرودن" زیاد بارش نیست ولی او صدها بار بیش از سوسیالیست های بورژوا ، انقلابی است . او آنقدر شهامت دارد که بی دینی خود را اعلام کمد . به علاوه او مدافع رهایی از هر نوع سلطه است و می خواهد که سوسیالیسم از هر نوع قیود دولتی مبری باشد " پرودن" یک آنارشیست یا آشوبگر است و بدان نیز معترف است .
مارکس _ به عبارت دیگر آرمان های او شبیه توست .
باکونین _ تاثیر او در من هرگز عمیق نبوده است . او از شدت عمل خوشش نمی آید و انهدام را نوعی باز سازی تصور نمی کند . من یک انقلابی فعالم ولی " پرودن" مانند تو یک سوسیالیست نظریه پرداز است .

مارکس _ منظورت را از یک سوسیالیست نظریه پرداز نمی فهمم ولی به جرات می گویم که به اندازه ی تو یک انقلابی فعال هستم .
باکونین _ مارکس عزیز قصد بی احترامی نداشتم ، مضا فن اینکه به خاطر دارم به علت دوئل با هفت تیر از دانشگاه بن اخراج شدی و بنابر این برای انقلاب سرباز خوبی خواهی بود . به شرط آنکه بتوانیم تو را از کتابخانه موزه بریتانیا به پشت سنگرها بکشانیم . اگر از تو به عنوان یک سوسیالیست نظریه پرداز نام بردم منظورم این بود که تو هم مانند "پرودن" یک نظریه پردازی و من هرگز مانند تو یا او نمی توانم رساله های فلسفی بلند و کتب قطور بنویسم . توانایی من در حد یک جزوه است .
مارکس _ تو مرد تحصیل کرده ای هستی و نباید مانند " پرودن" عوام پسندانه بنویسی .
باکونین _ این درست است که پرودن یک روستا زاده و خود اموخته است و من فرزند یک ملاک ولی تصور می کنم آنچه منظور توست این است که من در دانشگاه برلن فلسفه هگل را خوانده ام .
مارکس _ بهترین تحصیلات را کرده ای و من از یک سوسیالیست با فرهنگی مثل تو بیش از این انتظار دارم که در سنگر ها تفنگ به دوش گرفته یا تالار اپرای " درسدن " را به آتش بکشد .
باکونین_ خجالت ام می دهی مارکس . من شخصن تالار اپرا را آتش نزدم  و مسلمن در " درسدن " قصد آشوب نداشتم . حقیقت امر را باید به خاطر داشته باشی این است که مجلس " ساکسون " رای بر تشکیل یک حکومت فدرال  در آلمان داد و چون شاه " ساکسون " با هر نوع اتحادی مخالف بود ، مجلس را منحل کرد . مردم که مورد توهین قرار گرفته بودند در ماه مه همان سال در خیابان های " درسدن " سنگر بستند و رهبران مجلس که بورژوا های آزادیخواه بودند ، وارد ساختمان شهرداری شده و حکومت موقت را اعلام کردند .
مارکس _ فکر نمی کنم برای شخصی چون تو که مخالف هر نوع حکومت است ، واقعه ی مسرت بخشی بوده باشد .
باکونین _ در هر حال مردم مسلح شده و بر علیه شاه شورش کردند . چون من هم در " درسدن " بودم خود را در اختیار انقلاب گذاردم . هرچه باشد آموزش نظامی داشتم و آزادیخواهان " ساکسون " هیچگونه دانشی درباره ی تسلیحات نداشتند و من با اتفاق چند افسر لهستانی ستاد فرماندهی نیروهای شورشی را تشکیل می دادیم .
مارکس _ سربازان خوش اقبالی بودید ، گو اینکه چندان برای تو خوش فرجام نبود .
باکونین _ حق با توست . چند روز بیشتر طول نکشید و شاه از پروسی ها قوای کمکی گرفت و ما مجبور به تخلیه " درسدن " شدیم . همان طور که گفتی برخی از یاران ما ، تالار اپرا را به آتش کشیدند ولی من معتقد بودم که بایستی ساختمان شهرداری را که که خودمان نیز در آن مستقر بودیم منفجر سازیم ولی لهستانی ها غیبشان زد و " مونر" نیز که از آخرین آزادیخواهان " ساکسون " بود تصمیم به انتقال حکومت به " شمنیتز " گرفته بود و من چون نتوانستم او را ترک کنم ، لذا مانند بره ای به مسلخ کشانده شدم . در " شمنیتز " شهردار ما را در رختخواب مان دستگیر کرد .
مارکس _ و بدین ترتیب روانه زندان شدی . به خاطر وحدت آلمان و به خاطر اینکه به زور می خواستی یک حکومت آزاد بورژوا تشکیل دهی . واقعن مسخره است .
باکونین _ امکان داشت که مرا به خاطر همین موضوع حتی اعدام کنند ولی حالا عاقل تر هستم و از محضر تو کسب فیض فراوان کرده ام . من در سال 1848 با تو مخالفت کردم ولی حالا می بینم که حق با تو بود . متاسفانه شعله های جنبش انقلابی اروپا مرا بیشتر متوجه نکات منفی انقلاب کرد تا نکات مثبت آن .
مارکس _ خوشحالم که این سالها مکاشفه و تفکر ثمر بخش بوده است .

باکونین _ با وجود این هنوز در یک مورد حق با من بود . من به عنوان یک نفر اسلاو آزادی و رهایی نژاد اسلاو را از زیر یوغ المان می خواستم و ان را از طریق انقلابی که به انهدام رژیم های فعلی روسیه ، اطیش ، پروس و ترکیه و تجدید سازمان مردم در یک محیط کاملن آزاد منجر می شد ، جستجو می کردم .
مارکس _ بنابر این هنوز درباره ی وحدت اسلاو می اندیشی و هنوز همان روس میهن پرستی هستی که در پاریس بودی .
باکونین _ منظورت از یک روس میهن پرست چیست ؟ آیا هنوز معتقدی که من جاسوس دولت روسیه هستم ؟
مارکس _ من هرگز چنین فکری نداشته ام و یکی از دلایل زیارت امروز تو این است که آثار باقی هر نوع شبهه ای را در مورد این سوء ظن نا خوش آیند ، پاک کنم .
باکونین _ ولی این داستان برای اولین بار در روزنامه " نئو اینشزایتونگ " که تو سر دبیرش بودی منتشر شد .

مارکس _ من قبلن این موضوع را شرح داده ام . داستان از اینجا آغاز شد که خبر نگار ما از پاریس گزارش داد که ژرژ ساند گفته است تو جاسوس روس هستی . بعدا ما تکذیب ژرژ ساند و خود تو را به طور کامل چاپ کردیم . ما کار دیگری جز این نمی توانستیم انجام دهیم . خود من هم تاسف خود را بارها اظهار داشته ام .
باکونین _ با آنکه می دانی از زندان اتریش به حبس مجرد در زندان روسیه منتقل و سپس به سیبری تبعید شدم ، معذالک این شایعه را هنوز نتوانسته ای از بین ببری . تو هرگز زندان نبوده ای و معنی زنده به گور شدن را نمی دانی . اینکه هر لحظه از روز و شب مجبوری به خود بگویی که من برده ام و هدر رفته ام . اینکه سرشار از شجاعت باشی و فداکاری برای آزادی باشی ولی همه عشق و علاقه خود را در یک چهار دیواری محبوس ببینی . این ها همه به قدر کافی ناراحت کنند است تا چه رسد به اینکه پس از آزادی متوجه شوی که برچسب جاسوسی برای خائنی که تو را محکوم کرده است به پیشانی توست .
مارکس _  ولی دیگر کسی آن داستان را باور نمی کند .
باکونین _ متاسفانه، در لندن دوباره همان شایعه پخش شده است و در یکی از روزنامه های " دنیس اورکهات " که از دوستان انگلیسی توست به چاپ رسیده است .
مارکس _ " اورکهات " ادم عجیبی است . به هر چه که منشا ترکی دارد عشق می ورزد و از هرچه روسی است بدش می آید . به طور کلی عقل اش پاره سنگ بر می دارد .
باکونین _ ولی تو برای روزنامه ی او مقاله می نویسی و در برنامه های او شرکت می کنی .
مارکس _ او یک آدم عجیب و غریب و دوست داشتنی است و چون در مورد " پالمرستون " با من هم عقیده بوده و یا بدان تظاهر می کند لذا امکاناتی برای انتشار نوشته هایم فراهم می سازد . در واقع نوعی تبلیغ است و مثل روزنامه ی " نیویورک تریبون " خیلی کم هم پول می دهد . در هر حال بگذار به تو اطمینان دهم که تجدید شایعه ی احمقانه ی جاسوسی برای روسیه مرا بیش از خودت ناراحت کرده است . امیدوارم به من اجازه دهی یکبار دیگر برای دخالتی که در پخش این شایعه داشته ام از تو پوزش بطلبم . هرگز از تاسف خوردن برای این مسئله باز نمانده ام .
باکونین _ البته عذر خواهی تو را می پذیرم مارکس .
مارکس _ ولی مسئله ای را بایستی صمیمانه با تو در میان گذارم ، این است که وحدت اسلاو را به نفع سوسیالیزم نمی دانم و فقط وسیله ای برای پیشرفت و افزایش قدرت روس در اروپا خواهد شد .
باکونین _ وحدت اسلاو از نوع دموکراتیک ان بخشی از جنبش آزادی بخش اروپاست .
مارکس _ مزخرف ، مزخرف .
باکونین _ مارکس عزیز ثابت کن که مزخرف است . چه دلایلی داری ؟

مارکس _ زمان مناسب برای وحدت اسلاو قرون هشت و نه بود که اسلاو ها جنوب اروپا ، تمام مجارستان و اتریش را در اشغال داشتند و ضمنن ترکیه ی آن زمان را نیز تهدید می کردند . اگر آنها نتوانستند در آن زمان از خود دفاع نموده و هنگامی که دشمنان آنها یعنی آلمان ها و مجار ها یکدیگر را قطعه قطعه می کردند ، استقلال یابند چگونه می توان انتظار داشت که پس از هزار سال بندگی و فقدان ملیت این عمل انجام شود ؟
تقریبا هر کشوری در اروپا از این اقلیت های عجیب و غریب و پسمانده ی گذشته دارد که توسط ملت های حاکم عقب رانده شده اند . لابد به خاطر داری که هگل آن ها را تفاله ی قومی می نامد .
باکونین _ بنابر این تو این مردم را کاملن پست و حقیر شمرده و حق حیات برایشان قایل نیستی .

مارکس _ من از زبان حق و حقوق چیزی سر در نمی آورم . وجود چنین مردمانی خود اعتراض به تاریخ است و به همین جهت آنها همیشه مرتجع اند . به گالها در اسپانیا ، هواداران بربون ها و یا به اتریش در سال 1848 نگاه کن . آنموقع چه کسانی انقلاب کردند ؟ آلمان ها و مجار ها و کدام مردم تسلیحات لازم را برای در هم شکستن انقلاب در اختیار مرتجعین اطریش گذاردند ؟ اسلاو ها ، اسلاو ها با ایتالیایی ها جنگیدند و به نام پادشاه " هایسبورگ " وین را تصرف کردند . قوای اسلاو ، هایسبورگ ها را بر اریکه ی قدرت نشانده است .
باکونین _ طبیعی است که در ارتش امپراطور ، اسلاو ها نیز شرکت دارند ولی باید بدانی که جنبش وحدت اسلاوها دموکراتیک بوده و مصمم است که با هاپسبورگ ها ، رومانف ها و هوهنزلرن ها به یک اندازه مخالفت کند .
مارکس _ بلی من اعلامیه های شما را خوانده ام و می دانم می خواهید چکار کنید .
باکونین _ بنابر این می دانی که چه گفته ام . از میان برداشتن کلیه مرزها ی تصنعی در اروپا و ایجاد مرزهایی که مبتنی بر خواسته ها و حاکمیت خود مردم است .
مارکس _ ظاهرن خیلی خوب است ولی مشکلات واقعی اجرای چنین برنامه ای را نادیده می گیری و آن مراتب متفاوت پیشرفت و تمدن مردم کشور ها ی مختلف اروپاست .
باکونین _ من همواره مشکلات را در مد نظر دارم و برای از میان برداشتن آن نیز پیشنهاد کرده ام که فدراسیونی از این کشور ها تشکیل شود . یک اسلاو با آلمانی یا مجار پدر کشتگی ندارد و ما بر اساس برادری ، برابری و آزادی ، دست اتحاد به سوی آنها دراز می کنیم .
مارکس _ ولی این ها همه حرف است و حقیقت چیز دیگری ست . واقعیت امر این است که به استثنای نژاد خودت و لهستانی ها و شاید اسلاو ها ی ترکیه ، سایر اسلاو ها مطلقن آینده ای ندارند زیرا فاقد شرایط تاریخی ، جغرافیایی ، اقتصادی ، سیاسی و صنعتی مورد نیاز استقلال بوده و ضمنن مدنیت ندارند .
باکونین _ و آلمان ها دارند . آیا فکر می کنی که تمدن بزرگتر آنها به آلمان ها اجازه می دهد که اروپا را تسخیر کرده و هر جنایتی را مرتکب شوند ؟
مارکس _ کدام جنایت ؟ تا کنون هر چه در تاریخ خوانده ام ، تنها جنایتی که آلمان ها و مجار ها نسبت به اسلاو ها روا داشته اند ، جلوگیری از ترک شدن انها بوده است . اگز این کشور های کوچک و پراکنده با یکدیگر بر علیه دشمن مشترک متحد نشده بودند چه بلایایی که بر سر آنها نمی آمد .
باکونین _ از آنها به عنوان متحدی دفاع نشده است ، بلکه تحقیر و استثمار شده اند .
مارکس _ ممکن است چند گل هم زیر پا پرپر شود ولی بدون زور و قاطعیت نیز هیچ چیز در تاریخ به دست نمی آید .
باکونین _ مثل همیشه مثل یک آلمانی واقعی صحبت می کنی .
مارکس _ بر عکس ، من همواره نسبت به تعصبات ملی آلمان مخالفت ورزیده ام . من همیشه گفته ام که المان نسبت به کشورهای  تاریخی بزرگ مانند انگلستان و فرانسه عقب افتاده است و چون نسبت به وطن خودم احساساتی نیستم لذا احساسات توهم آلود اسلاو ها را نیز نمی پذیرم .
باکونین _ شاید به همین دلیل از جنگ پروس و دانمارک جانبداری کردی .
مارکس _ من به همان دلیل که جنگ فرانسویان را در الجزیره تایید کردم ، از جنگ پروس بر علیه دانمارک پشتیبانی نمودم . گسترش توسعه صنعتی ظهور سوسیالیسم را تسریع می کند .
باکونین _ نظر من درباره ی آلمان نظری ست که ولتر درباره ی خدا داشت . یعنی اگر وجود نداشت ، می بایستی آن را اختراع کنیم . برای زنده نگه داشتن وحدت اسلاو ها ، هیچ چیز موثر تر از نفرت از آلمان ها نیست .
مارکس _ این خود دلیل دیگری ست که وحدت اسلاو مورد نظر تو ، مرتجعانه است . زیرا به جای نفرت از دشمنان واقعی آنها یعنی بورژوازی به مردم می اموزد که از آلمان ها متنفر شوند .
باکونین _ این دو دست در دست هم پیش می روند و این هم مدلل پیشرفتی است که نسبت به میهن پرستی خام و نپخته ی دوران جوانی در من حاصل شده است . نظر فعلی من این است که اگر اکثریت مردم از آموزش و پرورش ، نان و ایام فراغت محروم باشند برای آنها آزادی دروغی بیش نیست .
مارکس _ من تور ا همان طور که می دانی دوست خود می دانم و از اینکه تو را یک سوسیالیسم بشمارم لحظه ای درنگ نمی کنم. علی رغم ...
باکونین _ علی رغم چه ؟


مارکس _ اینکه به سیاست علاقه مند نیستی .
با کونین _ من مسلمن به مجلس ، احزاب ، مجلس های موسسان و یا این قبیل نهاد های نمایندگان مردم علاقه مند نیستم . بشریت در جستجوی دنیای الهام بخش تری است . دنیایی جدید ، بدون قانون و بدون حکومت ها .
مارکس _ یعنی آنارشیسم یا آشوب طلبی .
باکونین _ بلی ، آشوب طلبی ، ما باید کلیه نظام های سیاسی و اخلاقی امروز جامعه را از صدر تا ذیل به هم ریزیم . تغییر نهاد های موجود دردی را دوا نمی کند .
مارکس _ من آرزوی دگرگونی آنها را ندارم و فقط می گویم که کارگران باید آنها را در اختیار گرفته و سپس متحول سازند .
باکونین _ آنها بایستی به کل محو شوند ، دولت ، غرایز ، اراده و استعداد ما را تباه می کند و اولین اصل هر سوسیالیسم واقعی بر اندازی جامعه است .

مارکس _ البته تعریف عجیب و غریبی از سوسیالیسم است .
باکونین _ من علاقه ای به تعاریف نداریم و از این جهت با تو فرق می کنم . من معتقد نیستم که یک نظام آماده و حاضری می تواند نجات بخش دنیا باشد . من نظامی هنوز ندارم و جستجوگر ام . من به غریزه بیش از اندیشه اعتقاد دارم .
مارکس _ ولی بدون یک برنامه نمی توانی یک سوسیالیست باشی .
باکونین _ البته که برنامه ای دارم و اگر علاقه مندی که نکته به نکته برایت شرح دهم ، برنامه ی خود را برایت می گویم . اول ، هر نوع قوانین و مقررات مصنوع بشر را کنار می گذارم .
مارکس _ ولی بدون قانون که نمی شود . زیرا عالم وجود نیز قوانین خود را دارد .
باکونین _ البته که قوانین طبیعت را نمی توان کنار گذارد . ضمنن با تو نیز موافقم که بشر می تواند با آگاهی و درک قوانین طبیعت که حاکم بر عالم وجود است ، آزادی بیشتری به دست آورد . بشر از طبیعت نمی تواند فرار کند و سعی در چنین کاری عبث و بیهوده است ولی آنچه من پیشنهاد کردم ملغی ساختن کلیه ی قوانین ساخته و پرداخته دست انسان ، مانند قوانین سیاسی و قضایی است .
مارکس _ جدن فکر می کنی که جامعه نباید هیچ قانونی را به افراد خود تحمیل کند ؟
باکونین _ جامعه نباید نیاز به تحمیل قانون داشته باشد . انسان یک موجود اجتماعی است و خارج از ان یک جانور وحشی است یا یک قدیس . البته در جوامع سرمایه داری که رقابت و مالکیت وجود داشته و افراد رو در روی هم قرار می گیرند به قوانینی نیازمندیم . بدیم علت بدون سوسیالیسم ، آزادی امکان پذیر نیست .
مارکس _ من هرگز سوسیالیسم را بدون آزادی تایید نمی کنم .
باکونین _ ولی مارکس عزیز تو این کار را کرده ای ، زیرا خواهان دیکتاتوری رنجبران هستی .
مارکس _ دیکتاتوری رنجبران نیز جزیی از فرآیند آزاد سازیست .

باکونین _ وقتی از آزادی سخن می گویم ، در مخیله خود تنها نوع آزادی را که سزاوار این نام است ، در مد نظر دارم . آزادی ای که در ان استعداد های فکری ، معنوی و مادی که در نهاد هر انسان است پرورش کامل یابد . آزادی ای که هیچ محدودیتی را به جز آنچه طبیعت انسان ترسیم می کند نمی پذیرد و بالاخره غرض از آزادی ، آزادی ست که به جای اینکه آزادی دیگران آن را محدود سازد با آزادی همگان تایید و گسترده می شود . من فکر آزادی را می کنم که بر نیروی توحش و اصول مرجعیت پیروز می شود .

مارکس _ حرف هایت را شنیدم ولی نمی دانم آنها را چگونه معنی کنم . فقط نکته ای را تذکر می دهم و ان اینکه بدون پذیرش اصل مرجعیت ، کمکی به ظهور سوسیالیسم نکرده و یا دستاوردی در سیاست نصیب نخواهد شد .
باکونین _ سوسیالیسم به اصل انضباط نیازمند است و نه مرجعیت . این انضباط هم نه از خارج بلکه از طریق انضباط فردی و دلبخواهی که هیچگونه مغایرتی نیز با اصل آزادی ندارد ، ایجاد می شود .
مارکس _ به نظر می رسد از تجارب خود در مورد آشوب ها چیزی یاد نگرفته ای . چنین جنبش هایی بدون اصل مرجعیت پا نمی گیرند . حتی در ارتش آنارشیسم نیز به افسران نیازمندیم .
باکونین _ این بدیهی است که به هنگام جنگ ، وظایف و نقش ها به نسبت لیاقت افراد که در معرض ارزیابی و قضاوت کل جنبش است ، بین آنها تقسیم می شود . برخی از افراد فرمان می دهند و برخی فرمان می برند ولی هیچ وظیفه ای تثبیت نشده و ابدی نمی گردد . سلسله مراتب وجود ندارد و رهبر امروز ، ممکن است زیردست ِ فردا شود .هیچ کس نسبت به دیگری ارتقا مقام نمی یابد و اگر موقتن هم لازم باشد بعدن به جای نخست بر می گردد . مانند موج های دریا که بالاخره به مرز ستایش انگیز برابری می رسند .
مارکس _ بسیار خوب باکونین ، اگر تو به وجود رهبری و فرماندهی در نبرد معترفی ، در این صورت اختلافی نداریم . من خودم همیشه گفته ام که دیکتاتوری رنجبران فقط در مراحل اولیه ی سوسیالیسم مورد نیاز است و به مجرد آنکه جامعه بدون طبقه پا گیرد ، نیازی به دولت نیست و به قول همکارم انگلس ، دولت گورش را گم می کند .
باکونین _ در اعلامیه ی کمونیستی که تو انگلس نوشته اید از زوال خبری نیست ، در هر حال جزوه ی فوق العاده ای است و اگر آن را تحسین نمی کردم به روسی ترجمه نمی کردم . بدیهی است  این حقیقت به جای خود باقی است که از ده نکته ای که به عنوان برنامه سوسیالیستی در آن جزوه ذکر کرده ای ، 9 مورد موجبات بزرگتر شدن دولت را فراهم ساخته و در این برنامه ها دولت مالک وسایل تولید بوده ، بازرگانی و بانکداری را کنترل کرده ، کار را اجباری نموده ، مالیات ها را جمع آوری و زمین ها را به انحصار خود در آورده و ارتباطات و مخابرات را نیز در ید خود داشته و مدارس و دانشگاه ها را نیز اداره می کند .
مارکس _ اگر از این برنامه خوشت نمی آید ، سوسیالیسم ار نیز دوست نداری .
باکونین _ ولی اینکه سوسیالیزم نیست ، بلکه شکل متعالی دولت گرایی است که اینقدر مورد نظر آلمان ها نیز می باشد .سوسیالیسم عبارت است از اداره ی صنعت و کشاورزی توسط خود کارگران .
مارکس _ یک دولت سوسیالیستی ، دولت کارگران است ولی اداره ی آنها غیر مستقیم می باشد .
باکونین _ ولی این خود نمونه بارزی از توهم در نظام دموکراسی بورژواهاست که خیال می کنند مردم می توانند دولت را کنترل کنند . بر عکس در عمل این دولت است که مردم را اداره می کند و هرچه قدرتمند تر باشد ، سلطه ی آن خرد کننده تر است . نگاهی به وقایع آلمان بکن . هرچه دولت بیشتر رشد کرده ، کلیه فساد ناشی از تمرکز قدرت به افراد جامعه ای که شاید صادق ترین در دنیا بودند گسترش یافته . مضافن اینکه انحصار های سرمایه داری نیز متناسب با سرعت رشد دولت ، بزرگ شده است .
مارکس _ رشد انحصار های سرمایه داری راه را برای ظهور سوسیالیسم هموار می سازد . علت اینکه روسیه تا این حد از سوسیالیسم فاصله دارد این است که تازه دارد از فئودالیسم خارج می شود .
باکونین _ مارکس عزیز ، مردم روسیه بیش از تصور تو به سوسیالیسم نزدیک اند . دهاقین روسی سنت انقلابی از آن خود داشته و بایستی نقش عمده ای در آزاد سازی و رهایی بشر ایفا کنند . انقلاب روسی در کلیه ی ویژگی های مردم آن سامان ریشه دارد . در قرن هفده روستاییان جنوب شرقی به پا خاستند و در قرن 18 نیز پوکاچف شورش دهاقین را در حوزه ولگا به مدت دوسال رهبری نمود . روسها دست از آشوب نمی کنند و معتقدند که نهال پیشرفت بش با خون انسان آبیاری شده است . از بازی با آتش هم دست نمی کشند همچنانکه  به آتش کشیدن مسکو به قصد شکست ناپلون یک پدیده ی کاملن روسی بود . در چنین شعله هایی نژاد بشر از قید بندگی  رهایی می یابد .
مارکس _ بسیار مهیج شد ، ولی واقعیت امر این است که سوسیالیسم بستگی به پیدایش رنجبران خودآگاه دارد که فقط در کشور های صنعتی مانند انگلستان ، المان و فرانسه وجود دارند . در مقام مقایسه با سایر طبقات اجتماعی ، جامعه روستایی کمترین تشکل و امادگی را برای انقلاب دارند . روستاییان حتی از اراذل و اوباش شهر های نیز عقب افتاده تر بوده و مانند بربر ها یا انسان های غار نشین هستند .
باکونین _ این نشان می دهد که چقدر با هم اختلاف نظر داریم . از نظر من گل سر سبد رنجبران در قشر کارگران و صنعتگران ماهر کارخانه جات که از نظر بینش سیاسی نیز نیمه بورژوا هستند خلاصه نمی شود . من چنین افراد را در جنبش های نوین دیده ام و به تو اطمینان می دهم که با انواع  تعصبات اجتماعی و خواسته های و اطوار طبقه ی متوسط آراسته اند . صنعتگران ماهر کمتر از همه کارگران سوسیالیست هستند و به اعتقاد من گل سر سبد رنجبران ، توده های بی سواد و محروم و پر جوش و خروش جامعه هستند که تو آنها را به عنوان روستاییان و اراذل و اوباش تلقی می کنی .
مارکس_ مسلمن به مفهوم واقعی رنجبران پی نبرده ای . رنجبران ، بی چیزان و فقرا نیستند . در تاریخ همواره افراد فقیر وجود داشته اند ولی رنجبران پدیده ای جدید در تاریخ است . فقر با جوش و خروش افراد نیست که آنها را رنجبر می کند بلکه تنفر و خشم آنها نسبت به بورژوازی و شجاعت ، استقامت و عزم جزم آنها برای خاتمه دادن به چنین وضع است . رنجبر هنگامی به وجود می آید که این خشم درون و خود اگاهی از طبقه اجتماعی بر فقر افزوده می شود . رنجبران طبقه ای با هدف های انقلابی هستند که هدف آنها از بین بردن کلمه طبقه ی اجتماعی است . طبقه ای که تا همه ی انسان ها را آزاد نسازد خود نمی تواند آزاد باشد .
باکونین _ ولی دولت سوسیالیستی تو طبقات را از بین نمی برد بلکه دو گروه حاکم و محکوم ایجاد می کند و حکومتی که به وجود می آید در امور مردم دخالت بیشتر می کند . در یک طرف روشنفکران دست چپی و مستبد ، متکبر و مغرور تحت لوای اگاهی فرمان می دهند و در سوی دیگر توده های جاهل اطاعت می کنند .
مارکس _ قانونگزاران و مدیران دولت سوسیالیستی برگزیدگان مردم خواهند بود .

باکونین _ این هم از آن توهمات است که حکومتی ناشی از انتخابات عمومی را مبین اراده و خواست مردم بدانیم . حتی ژان ژاک روسو نیز به پوچی این اندیشه پی برد .
هدف ها و مقاصد غریزی نخبگان حاکم همواره بر علیه مقاصد غریزی مردم عادی است و به علت پایگاه رفیعشان بعید به نظر می رسد که مانند یک مدیر مدرسه یا مربی رفتار نکنند .
مارکس _ دموکراسی لیبرال هرگز نمی تواند کاری از پیش ببرد زیرا نهاد های سیاسی همواره تحت تاثیر و نفوذ قدرت مالی بورژوازی هستند .
باکونین _ دموکراسی سوسیالیستی را نیز فشار های دیگر منحرف و آلوده می کنند . مجلسی منحصرا مرکب از کارگران ، همان کارگران سوسیالیست سر سخت امروز ، شبانه به مجلس اعیان و اشراف تبدیل می شود . همیشه هم اینطور بوده است . شما افرادی را که طالب تحولات بنیادی و اساسی هستند در مسند قدرت قرار دهید ، آنها محافظه کار می شوند .
مارکس _ دلایلی برای این کار وجود دارد .
باکونین _ مهمترین دلیل این است که یک دولت دموکراتیک خود نوعی تناقض است زیرا دولت ، حاکمیت و مرجعیت و قدرت داشته و موحد نابرابری ست . از طرفی دموکراسی مظهر برابری و مساوات است . بنابر این دولت و دموکراسی با هم نمی توانند وجود داشته باشند . " پرودون " چه خوش گفته است که آرای عمومی ضد انقلابی است .
مارکس _ این فقط نیمی از واقعیت و از تراوشات بینش روزنامه نگارانه ی " پرودون" . بدیهی است این یک حقیقت است که معمولن کارگران به علت فشار فقر به راحتی تحت تاثیر تبلیغات بورژوازی قرار گرفته و از آرای آنها سو استفاده می شود . ولی از آرای عمومی برای مقاصد سوسیلیستی نیز می توان استفاده نمود . ما می توانیم با ورود خود به گود سیاست ، آنچه را که فقط به ظاهر دموکراتیک است ، در باطن نیز دموکراتیک سازیم . در هر حال از طریق مجلس می توان بخشی از مقاصد خودمان را عمل کنیم .
باکونین _ هیچ دولتی حتی سرخ ترین جمهوری ها ، آزادی مورد نظر را به مردم نمی دهند و هر دولیت که شامل دولت سوسیالیستی تو نیز هست بر مبنای زور است .
مارکس _ جایگزین زور چیست ؟

باکونین _ روشنگری و تنویر افکار .

مارکس _ ولی مردم روشن نیستند .
باکونین _ می توان آنها را آموزش داد .
مارکس _ اگر دولت این کار را نکند ، چه کسی آنها را آموزش می دهد .

باکونین _ جامعه ، خودش خود را آموزش می دهد . متاسفانه حکومت های جهان ، مردم را در چنان جهالتی نگه داشته اند که نه تنها برای کودکان بلکه برای همه ی مردم بایستی مدارسی ایجاد نمود . این مدارس باید از هر نوع اصل مرجعیت منزوی باشد . این مدارس شکل متعارفی نخواهد داشت و شاگردان با تجربه در همان زمان که مشغول فراگیری هستند به معلمین خود نیز خواهند آموخت . بدین ترتیب نوعی ارتباط فکری بین آنها برقرار می شود .
مارکس _ بسیار خوب اقلن به وجود دو گروه معلم و متعلم اعتراف می کنی . پس ازپیدایش جامعه سوسیالیستی من شخصن مشکلی به نام آموزش و پرورش نمی بینم .
باکونین _ بلی ، اولین مسئله ، استقلال و آزادی اقتصادی ست و بقیه به دنبال آن خواهد آمد .
مارکس _ ولی همینطوری و به خودی خود به دنبال نخواهد آمد مگر اینکه دولت سوسیالیستی آن را تامین کند و در این مورد نیز دلایل تاریخی وجود دارند . با سواد ترین مردم اروپای امروز یعنی فرانسوی ها و آلمانها ، تعلیم و تربیت خود را مدیون یک نظام دولتی آموزش و پرورش عمومی می دانند . در کشور هایی که دولت مدرسه نمی سازد ، بی سوادی مردم یاس آور است .
باکونین _ مدارس و دانشگاه های معروف انگلستان تحت کنترل دولت نیستند .
مارکس _ ولی تحت سیطره ی کلیسای انگلستان هستند که بدتر بوده و در هر حال جزئی از دولت است .
باکونین _ دانشکده های دانشگاه های کمبریج و آکسفورد را مجامعی مستقل و قایم به ذات از دانشمندان اداره می کنند .
مارکس _ از نحوه ی زندگی انگلیسی زیاد مطلع نیستی . قوانین مجلس هر دو دانشگاه آکسفورد و کمبریج را تغییر بنیادی داد و برای جلوگیری از جمود فکر کامل آنها دولت مجبور به مداخله شد .
باکونین _ ولی وجود این دانشگاه ها حاکی از آن است که دانشمندان می توانند دانشکده های خود را اداره نمایند و دلیلی وجود ندارد که چرا کارگران کارخانجات و مزارع خود را به همن ترتیب اداره نکنند .
مارکس _ بدون شک روزی چنین چیز هایی واقعیت پیدا خواهند کرد ولی در این برهه از زمان یک دولت کارگری بایستی جایگزین بورژواها گردد تا نظام بهتری فراهم آید .
باکونین _ در این مورد با تو مخالف ام . تو معتقدی که کارگران را برای تصاحب دولت باید تشکل داد ولی من همین تشکل را به منظور از بین بردن دولت و اگر مودبانه بگویم ، تصفیه ی دولت می خواهم . تو می خواهی از نهاد ها و تشکیلات سیاسی استفاده کنی ولی من می خواهم که مردم به خودی خود و آزادانه ، تشکل و اتحاد یابند .
مارکس _ منظورت از تشکل خود به خودی چیست ؟
باکونین _ وجود کار ، خود سازمان بخش است . بدین ترتیب که اتحادیه ها و مجامع تولیدی مناطق مختلف بر اساس همیاری به یکدیگر ملحق شده و به نوبه خود واحد های بزرگتر را ایجاد خواهند کرد . البته منشا و خاستگاه قدرت همیشه از پایین خواهد بود .
مارکس _ چنین طرح هایی کاملن غیر واقعی بوده و تفاوتی با اندیشه های سوسیالیست های خیال پرداز ندارد . همه ی آنها احمقند و متاسفانه بدون زیان نیز نیستند ، زیرا مفاهیم مجعولی از سوسیالیسم را شایع می سازند که ممکن است جایگزین مفاهیم راستین گردد . از طرفی با منحرف ساختن افکار از جنگ طبقاتی تاثیر محافظه کارانه و مرتجعانه دارند .
باکونین _ این تهمت را نمی توان به من زد که من توجه مردم را از نبرد طبقاتی و عاجل منحرف می کنم . مضافن اینکه من هم مثل تو معتقدم که در دنیا فقط دو حزب انقلاب و ارتجاع وجود دارد . سوسیالیست های آرام با جوامع اشتراکی و دهکده های نمونه شان به حزب ارتجاع تعلق دارند . دیگر حزب انقلاب که متاسفانه به دو گروه تقسیم می شوند ، یکی پرچمدار سوسیالیسم دولتی است که تو نماینده آنی و دیگر سوسیالیست های آزادیخواه که من یکی از آنانم . بدیهی است که طرفداران تو بیشتر در آلمان و انگلستانند ولی سوسیالیست های ایتالیا و اسپانیا همگی آزادیخواه هستند . حال باید دید که در جنبش های جهانی کارگران کدام گروه پیروز می شوند .
مارکس _ امیدوارم گروه سوسیالیست های اصیل و نه آشوب طلبان .
باکونین _ تو گروه خود را اصیل می شماری زیرا در مورد استبداد عامه پسند ، خود را دلخوش می داری و نمی دانی که مانند هر دولت دیگر ، بردگی به ارمغان می آورد .
مارکس _ این تصور غلط توست زیرا دولت همیشه وسیله ظلم بوده است ولی آیا نوع متفاوتی از دولت امکان پذیر نیست ؟

باکونین _ البته می توانم یک دولت کاملن متفاوتی تصور کنم که نمی توان ان را دولت نامید . چیزی در ردیف آنچه " پرودون " پیشنهاد کرده است : نوعی دفتر کار یا دفتر مرکزی در خدمت جامعه .
مارکس _ شاید در نهایت امر این تنهای چیزیست که هر جامعه ی سوسیالیستی خواهد داشت . زمانی می رسد که حکومت بر مردم جای خود را به داره ی امور خواهد داد ولی پیش از اینکه دولت از بین برود ، بایستی بزرگ شود .
باکونین _ تناقض و تضاد را توامان دارد .
مارکس _ فرض که چنین است . فلسفه هگل را هر دو خوانده ایم . می دانی که منطق تاریخ ، منطق تضاد هاست . هر چه را که تصدیق و تایید می کنیم ، انکار و نفی نیز می نماییم .
باکونین _ بحث خوبی در فلسفه ی هگل است و نه تاریخ . هر گز نمی توان دولت را با بزرگتر کردن آن ، از بین برد . من مرید تو هستم و هرچه بیشتر از سن ام می گذرد اعتماد من به تو که انقلاب اقتصادی را برگزیدی و دیگران را نیز به دنبال خود کشیدی ، بیشتر می شود ولی هرگز با پیشنهادات سلطه گرانه ی تو ، نه موافقم و نه از آن سر در می آورم .
مارکس _ اگر تو آشوب طلب و انارشیست هستی ، مرید من نمی توانی باشی و شاید بهتر است که اشتباهات تو را بر شمارم . اول اینکه تو از اصل مرجعیت چنان صحبت می کنی که انگار در هر زمان و مکان ، نادرست و غلط است . چنین برداشتی بسیار سطحی است . ما در عصر صنعتی زندگی می کنیم و کارخانه هایی که صد ها کارگر بر کار ماشین آلات پیچیده نظارت دارند . جایگزین کارگاه های کارگاه های تولید کنندگان انفرادی شده است . حتی کشاورزی نیز در حال ماشینی شدن است و کارگروهی جای کار فردی را می گیرد . کار گروهی مستلزم سازمان است و سازمان مرجعیت می طلبد . در قرون وسطا هر صنعتگر می توانست ارباب خود باشد ولی در دنیای جدید

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ توسط : شاهو احمدیان
ویرایش شده در - و ساعت -


¿سایت های کردی
یکشنبه 8 آبان 1384

www.alikarimi8.com

www.nehbandan.com

www.kurdkalhor.com

latifkurd.blogfa.com

www.mediya.net

www.maniha.com

www.ofoghnews.com

www.herosoftco.com

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ توسط : شاهو احمدیان
ویرایش شده در - و ساعت -



This is the hex code of the current background color

Starting Messages...
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
Please enter your name:

khafankade


Javascripts


New Page 1 كدهای خفن جاوا اسكریپت

A Simple Rollover